دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد! شاید به خوابِ شیرین فرهاد رفتهباشد…
بساط هندوانه و اصحاب هندوانه خور که جمع و جور شد، کج کردیم سمت مزار شهداء. لیلهی رغائب بود و بهانهی در مزار بودن جور. تا پهن شدن بساط و قاچ شدن هندوانهی زبان بسته، هرکدام بچهها رفتند سی ِ سنگ مزاری که باید میرفتند. او اما نرفت و ماند کنار بساط و وقتی چشمهای …
غربت امام هادی که درود خدا بر او باد را در کوچه پس کوچههای سامراء بجوئید وقتی که دم غروب، از مأذنهی مسجدی که یک کوچه از حرم فاصله دارد جای “حی علی خیرالعمل” بشنوید مؤذنی ناصبی حلقوم پاره میکند که: “الصلوه خیر من النوم” و بغض فروخوردهتان وقتی میشنوید حضرت علامه “خیر العمل” را …
و چه ظلم ناروائیست وقتی به او نرسیده باشیم و بی او، از او هزار حاجت دیگر بخواهیم… امروز و امشب، برای شب نازنین آرزوها با کاسهی توقع و امید در دست ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا و نه حلوا میخواهیم و نه بلوا همان خودت را بهمان بدهی و سهمِ …
هر سال وقتی تلهویزیون پر میشود از تصویر مسجد جامع و نماز شکر و صدای ماندگار مجری رادیو که میگوید: «شنوندگان عزیز! توجه فرمائید… شنوندگان عزیز! توجه فرمائید… خونینشهر! شهر ِ خون؛ آزاد شد…» من یاد تصویر نادیده و روایت شده ای از مردی میافتم که وقتی خبر را شنید، آنقدر خوشحال و خرّم شد …
پانزده سال قبل در چنین روزی که جمعهای بود و انتخاباتی در حال جریان، نوزادی متولد شد که بعدها در عمر کوتاه و پرتنشی که داشت، هزار اتفاق از سرش گذشت و دست آخر به دست کسانی که متولدش کرده بودند ذبح شد و شد بخشی از تاریخ معاصر پر فراز و نشیب ایران و …
در حسرت مکرر اردیبهشت تازه درگذشته میفرمود؛ اردیبهشت جان میدهد برای بهشتی شدن برای بهشتی ماندن انگار اصلن بهار و اردیبهشتش را ساختهباشند برای پرواز برای بال گشودن برای عروج و تو دعا میکردی کاش شهد شیرینتر از عسل ِ شهادت را در اردیبهشت به کام اهلش میریختند کاش…
گفت دارم بازنشسته میشوم. راست هم میگفت. موهای سر و ریشش یکدست سفید شدهبودند. هیکل ورزشکاریاش تحلیل رفته بود و دیگر آن پاسدار خوشسیمای پنجاه و هفتی که ریش پُر و موهای بلند و شانه کرده داشت نبود. گرد پیری نشسته بود روی چهرهای که آدم را یاد بچه حزباللهیهای دههی شصت می انداخت که …
اردیبهشت که تمام بشود بهار میرود شکوفه میرود تمام لالهزار میرود… عین قطار شعر قیصر که میگفت: «قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود…» و ما در وانفسای گرمای بعد بهار منتظر حلول اردیبهشتی دیگریم تا باز کی افتد سوی بهاران گذار ما؟!
نبودن تو آنقدر سترگ هست که مصیبتهای دیگر، کنارش دیده نشوند… مرهم مختصری هم که می فرستی ناچیز است آنقدر که نبودنش سنگینتر از بودنش یاشد! غرض، در این جزیرهی سرگردانی که مثل مائی را به امید آب و سراب و سیرابی به هر سو که میخواهی میکشانی و هر طور که میخواهی میدوانی یادت …
