فکر کن یک شب سرد پائیزی – زمستانی، کز کرده ای کنار بخاری شعله ور گازی خانه تان که پیچش را تا جا داشته پیچانده ای تا هر قدر که نایش می رسد گاز بدمد در کوره ی افقی بخاری و ارتفاع شعله های آبی را که حالا بیشترشان زرد شده، بلند تر کند و …
دوستی نادیده اما کار بلد، زحمت کشید و سر و سامانی به این جا و صفحات مرتبط داد. بین کار پیشنهاد فرمود که بیا یک کنتور برای صفحه ی اصلی نصب کنیم که بدانی آمار بازدید از صفحه ات در چه نُرمی ست و تو چه قدر دیده!! می شوی! کنتور را نصب کرد و …
من همیشه گفته ام که دو چیز در زندگی بیشتر از همه به درد یک مرد می خورد؛ اول داشتن یک جفت حیوان دست آموز و دومی داشتن یک زن که راه حل هر مشکلی را بداند. هر چند برای این سوال که کدام یک از دیگری مهم تر است، نتوانستم جواب قاطعی پیدا کنم …
آذر که از نیمه بگذرد دل تنگی پایان پائیز چنگ می اندازد در بغض آدمی که پائیز دوست است. فکر کوچه پس کوچه های پائیزی آکنده از خزان هزار رنگ که برف اندود خواهند شد و طی فرایند ناخوشایند ِ تلاقی با گِل و لای، یخ خواهند زد و تو بجای لذت از قدم زدن …
زنده گی جریان دارد! و در جریان بودنش خواستنی است. اما خیلی ها بی آن که بخواهند از گردونه ی زنده گی پرت می شوند… روزی هزار هزار آدم که سر دست می گیریمشان و پرت شدنشان را که مرگ می نامیم، به عزا می نشینیم! اما من آدم هائی را سراغ دارم که سال …
دوست دارم شبیه تو شوم شبیه کلمهای که خدا دوستش دارد؛ شهید
