بهار

لطفن! بفرمائید زودتر فروردین شوند اسفندهای ما! اسفند به این بی خاصیتی …؟ حالم از هر چه زمستان و اسفند و روزهای آخر سال پیر است به هم خورد. لطفن بگوئید، بگوئید که نه! بفرمائید!!! فروردین شوند اسفندهای ما. روح زخم خورده مان یک اتاق پر از هوای فروردین می خواهد! همین.

فصل دل تکانی

حالا هی بگو فصل خانه تکانی هاست و شماها هم تکانی به خودتان و خانه ی دلتان بدهید. دلمان را که بتکانیم، زخم های کهنه اش سر باز می کنند! آنوقت می آئی روی زخم ها مرهمی چیزی بگذاری؟ جواب شراره های آتشین دلمان را می دهی؟ اصلن! اینکه اینجا دارد برای خودش بی خود …

و مُنِعَتِ السَّماء

حالا مثلا اگر ببارانی آسمان به زمین می آید؟ اصلن! نبار و نیا و نباران. بگذار در برگ های آخر تقویم امسالمان بنویسیم: حوالی سالهای جوانی مان، هشتاد و هشتی بود که زمین دلگیر شده بود و آسمان سخت … خیالت تخت. حتی آخرش می نویسیم : و حال همه ی ما خوب بود!

در منظومه ی پیرسال شمسی ستاره ای هست که زمینیان هر صبح برای طلوعش دعا می کنند … در خارستان بلازده ی زمین تک گلی هست که تا نیاید بهار نمی آید … در آسمان ابرناک دل ما خورشیدی هست که نورش و حضورش در پشت ابرهای جدائی جا مانده است …

جای گزین

در هیر و ویر بلای بیکاری و سراب داشتن شغل دولتی و کارمندی، هر کسی هر اداره ای و وزارتخانه ای هست و در آستانه ی افتخار(!!!) بازنشستگی، به هر حیلتی پسر و دخترش را می چپاند جای خودش. حتی تر اینکه، بعض وزاتخانه ها دستورالعمل و قانون این جور جای گزینی را هم دارند …

لَیتَ شِعری اینَ استقرّتُ بک النوی

آقا جان! می دانم قدم رنجه می کنید تا اینجا که ببینید، چیز تازه ای نوشته ام یا نه؟ می دانم اگر من هم یادم نباشد، شما محال ِ ممکن است ما را از قلم بیندازید. گیرم آنقدر سرتان شلوغ باشد که فرصت خیلی چیزهای دیگر را نکنید – گرچه می دانم شما فرصت انجام …