ترسم تو بیائی و من آن روز نباشم.

روزیکه خواهی آمد از کوچه های باران … نمی دانم که هستم یا نه! شاید … که بیائی و من آن روز نباشم! اما می دانم که می آئی… در نایاب ترین ثانیه هائی که ساعتهای دیواری قدیمی تجربه خواند کرد! در لابلای بوی خوش اقاقی ها و آواز پر جبرئیل … می دانم که …

او، هنوز … خداست!

آورده اند که شیخی در بیابانی شیطان را دید که باریتعالی را ستایش می کرد . شیخ متعجب از او پرسید : – ای ابلیس تو که سر از بندگی باریتعالی برداشته ای ، این ستایش دیگر چیست ؟ شیطان رو به آسمان کرد و گفت: – آری ، من دیگر بنده نیستم ، اما …

زحمت!

الو؟! سلام. چطوری حسین؟ – سلام. قربانت. تو خوبی؟ … ببین!‌ تلفن خونه ی شهید حاجی حسینلو رو داری بهم بدی؟ – آره! یادداشت کن؛ دویست و چهل و چهار، صفر، ششصد و…. صبر کن بذار بنویسم…. منزل ِ‌ «آقای حاجی حسینلو» … یه بار دیگه شماره رو بگو … – « آقای حاجی حسینلو …

آقای پپسی کولا !

آقای پپسی کولا ! کاری کنید که غزه در محاصره کامل است آقای فانتا ! تو کاری کن که زمزم الحرمین کاری نمی کند اهرام مصر! خدای معبد آمون! خوابگزاران اعظم کاری کنید که من خواب سه مار سیاه دیده ام که مغز سیصد و شصت و پنج روز را در سینی ماه می بردند …

دلم می خواهد که هیچگاه صبح ندمد!

اینکه در «مثل شبِ دهمی» حسین علیه السلام راز برملا کند و بهشت را بنمایاند … اینکه سکینه ی دل خواهرش باشد … اینکه بهشت را بنمایاند … اینکه رب النوع اشک،‌ تا سحرگاهان اشک بریزد و با یاران مثل صدای بهم خوردن بال زنبورها در گراگرد کندو،‌ آرام و بی صدا با محبوب راز …

ح س ی ن

دلم لک زده برای گوشه ی دنجی هیئتی که کسی نشناسدت و کسی کاری به کارت نداشته باشد و تو باشی و خودت و یک بغل صفا از خزانه ی غیب حسین و بعد سر فرصت و از سر طیبت بنشینی و یک دل سیر گریه کنی … دلم یک بغل گریه می خواهد. یک …

حلوا به کسی دِه که محبت نچشیده ست!

آی آقائی که آب در حسرت لبهایش گرفتار حسرتی ابدیست، من – ما – هنوز گرفتار جهالت ازلی مانیم. می سوزیم. ما از تو و علم سرخی که برافراشته ای،‌ تو را می خواهیم. ما گرفتار توئیم … حلوا به کسی دِه که محبت نچشیده ست!

سر را هم نمی شود بالا گرفت!

نوشته بود: پای نامه صد و چهل هزار امضا بود. نوشته بودند:« بشتاب، ما چشم به راه تو هستیم.». نوشته بودند:« ما با تو هستیم و صد هزار شمشیر با ماست». نوشته بودند:« برای آمدنت آماده ایم و دیگر با والیان شهر نماز نمی خوانیم». نوشته بودند:« میوه ها رسیده و باغها سبز شده. منتظرت …

اگرچه دیر؛ … می آید!

دهمِ برجِ دهم است. این جا برف تازه شروع شده. یعنی تا همین دی روز، هوای این جا ربطی به این موقع نداشت. نشسته ام در جائی دورتر از ریزش برف و دانه های بی نظم و ترتیب برف را می بینم که بر هم می خورند و فرو می ریزند در زمینی که تا …