ایمان دارم به روزی که می آید و می آئی و فرمود: بگو که««حق»»آمدنی است …
سلام من به مدینه به ناله های بقیعش اینجا مدینه است شهر غربت آلود مهربانترین مرد آسمانی خدا روز آخر میهمانی اول گفت: گر شبی در منزل جانانه مهمانت کنند گول نعمت را مخور،مشغول صاحبخانه شو همین
دلم از هیچ میلرزد، دل یار است پندارى به مویى بسته صبرم، نغمهى تار است پندارى امروز جمعه است .دوازدهم مرداد ماه سال یکهزارو سیصد و هشتاد و شش خورشیدی. کمتر از ده روز دیگر ، انگار قرارست میهمان شهر رسول و اقلیم وحی و قبله باشم. شراب ، با من افسرده جان چه خواهد …
الان دقیقا کجائی؟ الان ساعت بوقت بهشت چندست؟ یعنی من وقتی سلام می کنم ، فرشته ، تا کجا سلام مرا بالا می اورد که برساند بدستت ؟ یعنی من باید رو به کدام طبقه آسمان کنم تا ببینمت ؟ می دانی که … روزها برایم سخت است که بی تو می آیند و می …
و امشب را شب رغبت ها نامیده اند … شب آرزوها … قبل تر هم می دنستم که آرزو بر جوانان عیب نیست .. و فرمود: او میگوید آری و آنچه میخواهی به تو میدهد. او میگوید نه و چیز بهتری به تو میدهد. او میگوید صبر کن و بهترین را به تو میدهد.
سبحان من لبس العزه و هو اهل. کریمــــا ؛رجب را که رودخانه ی جوشانیست در فردوس که آبش سپیدتر از شیر و طعمش محلا تر از عسل ، نوش کام تشنگانی نما که هاتفت را لبیک گویند؛ آنگاه که ندا در دهد: فاین الرجبیون… پی نوشت ؛ …. رفته ای تو یک محله ی غریب،پی …
نمی دانم ««همه»» وقتی ربع قرنشان می شود، اینهمه سوال و ام و اگر تو ذهنشون دارن؟ می گفت: زخاک من اگر گندم براید از او گر نان پزی مستی فزاید خمیر و نانوا دیوانه گردند کمیتش بیت مستانه سراید … می گفت: فولادش ،لابد چکشهای بیشتر رو می تونه تحمل کنه و لابد باید …
گفتند وزن و قافیه تعطیل می شود قحطی استعاره و تمثیل می شود قوت گرفت شایعه،می گفت بعد از این: هر صورتی به آینه تحمیل می شود حتی خبر رسید که از سردی هوا گلدسته چند ثانیه قندیل می شود پرگار تا نود درجه رفت ناگهان مژده : شعاع دایره تکمیل می شود یک حوریه …
مشق می کنم زندگی را و بی تو بودن دو،سه و هزارباره را بی تو … مشق می کنم ایام ««یسر»» را بعد روزگاران مه آلوده ی ««عسر»» گفته بودی ، من نمی دانستم قاعده خداوندگاری را که : ««ان مع العسر یسری»» مشق می کنم دوستان را و دوستی ها را که در هزارتوی …
اتل متل سمانه یه دختر شهیده یه دختری که هیچ وقت بابا جون و ندیده بابا وقتی شهید شد مامان حامله بوده بعد که سمانه اومد دیگه جنگی ندیده
