شهیدانه

طی این مرحله با هم‌رهی خضر، چه نیک!

با شوق با چشم‌هائی که در عمق‌شان درخشش شوق دیدار ته نشین شده بود آمده بود که با ذوق بگوید: علی، بعد هرگز آمده به خوابش. می‌گفت: از شوق دیداری که تازه کرده از نیمه‌شبِ دی‌شب تا الان که آمده بود برای بدرقه خواب به چشمش نیامده می‌گفت: دلش گواه است که این راه را …

گنچ جنگ

هنوز بعد سی و سه سال از دمیده‌شدن نفخه‌ی صور رستاخیز فتح و آغاز بعثت دیگر باره‌ی انسان و شروع جنگی نابرابر و ناخواسته غربت غیورانی که غیرت از اشعه نگاه‌شان می‌بارید و سر و جان در آستان جانان بردند و پای‌مردی‌شان به افسانه‌ها پرده‌ی حقیقت پوشاند و به ما، جامه‌ی عزت و سر فرازی …

ذلک و من یعظم شعائر الله…

حاج میرمحمدعلی ناصحی اسطوره‌ای بود که زندگی‌اش در دو چیز خلاصه بود: عقیده و جهاد – – – به سبب حق استادی‌ای که او بر ضمه‌ی پدرم داشت و قرآنی که به او آموخته‌بود و راه حقی که به او نشان داده‌بود و تربیتی که او را کرده‌بود و هزار هزار بذر حسنه و خیر …

(مخاطب خاص دارد!)

مگر می‌شود برای کاری که صفر تا صدش دلی است و برای دل است و جزء به جزءش از دل برآمده قیمت گذاشت؟ یا روی دست‌مزدش چانه زد؟ یا روی کم و زیادی درصد متعلقش به تو اما و اگر و شاید و باید آورد؟ گیریم که آن پزشک در فلان ده‌کوره دور افتاده خراسان …

در نمازش! خم ابروی تو با یاد آید…

هر کس هر جا و هر وقت که یاد تو بیفتد اول از زیبائی چشم‌هایت می‌گوید و فرحی که در چهره‌ی همیشه خندان تو دیده! نمی‌دانم چرا بعد این‌همه سال، رسوب آن نگاه پر از شوق و آن چهره‌ی پر از شادی مانده در دل کسانی که تا نسبت من و تو را کشف می‌کنند، …

شهید لره سلام اولا

دیلیم دَه خوش پیام اولا/شعار خاص و عام اولا/دئه حجتون تمام اولا شهید لره سلام اولا بدن یاتوب مزاریده/روان حضور یاریده/حریم کردگاریده شهید لره سلام اولا او عارفان با وضو/حسینیان سرخ رو/بیزه وئروبله آبرو شهید لره سلام اولا تؤکولدی جبهه‌لرده قان/شریعت اولدی جاودان/بویوردی صاحب الزمان شهید لره سلام اولا جهاد و همت ائتدیله/خوش استقامت ائتدیله/حسینه …

آن مرد در باران آمد!؟

بسم رب الشهداء و الصدیقین. والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا + گفته‌اند از تو بگویم. از تو! از تو که به وسعت دریائی و من باید با از توگفتن، بحری را در کوزه کنم و این ناشدنی‌ترین کار عالم و شیرین‌ترین رویای من است… بگذار اول از یادت بگویم. یادت هست آن روزی که جنگ …

و منهم من ینتظر

یقین دارم؛ ثواب و برکت بوسه بر دست و بازوی شیرمردی سبزپوش در قواره‌ی |علی آقای فضلی| کم از دیدار و مصاحبت با شهیدان ندارد. و دی‌روز، وقتی دست مردانه‌اش دستانم را به گرمی فشرد، شوری در جانم افکند که حس شیرین شهود شهادت تا عمق جانم دوید… خدا نگه‌ت دارد برای ما سردار!