کوچههایی با کوچههای دیگر فرق میکنند که با خیال کسی یا قصهای از آن گذشته باشی، وگرنه هرجای این شهر مثل هرجای دیگرش میشود. مردم شهر مثل نان شب به قصه، به خیال، به تصویرهای ناهوشیار نیاز دارند و جهان ناهوشیاری دور شده است. از دستمان رفته. باغهای مخفی از پشت پنجرهها و درها کوچ …
شماره اش را که گرفتم، صدای عبدالباسط به استقبال و پیشواز تماس من، این آیات را خواند: یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ارْجِعِی إِلَىٰ رَبِّکِ رَاضِیَهً مَّرْضِیَّهً فَادْخُلِی فِی عِبَادِی وَادْخُلِی جَنَّتِی و من یاد شب جمعه های بارانی افتادم که مزار شهداء پر بود از طنین این ندای آسمانی و تو انگار کن آغوش گشاده …
تجربه به من ثابت کرده: مردم روزهائی که شب قبلش باران باریده باشد را خوب شروع می کنند و نق و نوق و شلتاق ملت به حداقل میزان ممکن می رسد! و حال مردم آن قدر خوب می شود که لذت نفس کشیدن سحرانه در طراوت بوی خاک باران خورده ی خیابان های سپور نشده …
گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم…
بدم می آید! بدم می آید از روزهای اول سال. از تعطیلی چند روزه ای که تهران نشینان را برمیگرداند شهرستان و قاطی آنها “سرداران دمپائی پوش” هم نزول اجلال می کنند به شهر آبا و اجدادی که طبق قرار نانوشته ی هرسال، جمع شوند در مسجد قدیمی ای که پاتوق مشترک نسل ما و …
داستان بعضی دلتنگی ها انگار تمامی ندارد با نوشتن و خواندن و حسرت خوردن نه که تمام نمی شود که تازه تر هم می شود… قصه همان است که بودست! درست که شلمچه و فکه و ابوقَریب و چزابه و اروند و بازی دراز و حاج عمران و کانی مانگا، هر کدام مثنوی هفتاد من …
خستگی از چشم هایش می بارید. این که بیست ساعت بنشینی یک جا و جُم نخوری و حواست به همه چیز باشد و غذای سرد و دیر به ت بدهند و وسط کار فرصت نیم ساعت چرت زدن و حتی مجال چند لحظه کش و قوس دادن به عضلاتت را نداشته باشی کافیست که آدم …
ختم یکی از آشنایان است در یکی از شهرهای اطراف. در یک مسجد قدیمی که عمرش شاید از ضریب دو ی سن و سال من هم افزون تر باشد. از آن دسته مساجدی که تزئینات داخلی اش از چوب و رنگ و مقرنس های گچی است و تا دلت بخواهد حس نوستالوژیک تزریق می کند …
هوا هی سرد و گرم می کند تا زایش دوباره را یادمان بیاندازد. تا یادمان بیاندارد در پس این همه روز تکراری و کم آفتاب، اتفاقی در شُرُف وقوع است. هر اسفند که نفس روزهای آخر تقویم به شماره می افتند، یاد شعر مرحوم سلمان هراتی می افتم که تا عمر داشت، آمدن هیچ بهاری …
بو تزلیکده بایرام گلیر خویدا فغان ایلییه خویلی لارین باغرینی قــآن ایلییه — عزّته بایرام نیه بَس خویدادی؟ چالمامیش اوینور دیه سن طُویدادی — چیخ بازارا یؤرقانی سآت آی بالا بایراملیق ایستور گئنه لیلان خالا — داشگاچی ساتسین آتینین یونجاسین بلکه دوزلده قیزینین خؤنچاسین…
