میگفت: گاهی میان راه، بهترین انتخاب ایستادن و یا حتا نشستن و نفس چاق کردن است و نگاهِ دوباره به راهی که پیمودهای و آنچه که از راهت باقیست. و فکر کردن به اینکه؛ رفتن، رسیدن است. یعنی؛ مهم، قدم برداشتن است و قدم در جای درست گذاشتن. همین.
و فرمود: اسباب سوختن خلوص است و جز با آتشزنهی اخلاص آتش در خرمن عاشق نمیافتد و نمیسوزد و نمیشوزاند. الغرض اگر این را فراهم نکنی و نداشته باشیاش هر سهمی و هر تقدیری برایت مقدر است الا سوختن و ذوب شدن و رسیدن.
کسالت هرچند مختصر آقا تلنگری بود برای اهل نظر که قدر نعمت نفس گرم ایشان را به یاد بیاورند. که فرمود: «نعمتانِ مفقودتان؛ الصحّه و الامان» که متوجه این نکته شویم که وجودِ مغتنمِ پیرِ مرادمان امان و امنیت است و راحتمان از صدقه سر اوست. که شکر نعمت بودنش را به یاد و به …
مرد میانسال ساده دل که کلهم اجمعین وظیفهاش پر و خالی کردن استکان چای خورده شده و خورده نشده است و تِی کشیدن زمین و هر از گاهی که کسی نباشد، جواب دادن به تلفنهائی که چیزی از حرفهای مخاطبان ناشناسش سر در نمیآورد، برای خودش یک پا نویسنده است. ریزِ اوضاع و اتفاقاتی را …
و فرمود: صراط مستقیم رفتن و در صراط مستقیم ماندن اول از همه استقامت میخواهد!
زندگیش مثال اسمش بود؛ حنیفِ درستی درست زندهگی کرده بود و آنهمه راه پر پیچ و خم تا شهادتش را توانسته بود درست طی کند؛ آنقدر که درست به مقصد برسد. – گیریم چند سال دیرتر و جائی نه در جبهههای غرب و جنوب؛ هفده هجده سال بعد از جنگ و در حوالی شهر خودمان …
و کاش همه شب تا سحر و تا خودِ خودِ مطلع فجر لیلهی قدر بود و تو بودی و دوستانت و ما غرق در بحر بیحد عنایتش مشغول به صید مروارید ذکر علی و اولادش تا خودِ خودِ سپیده دمان… یعنی مباد شبی بی تو بگذرد عمرم و یعنی وصال آئینهای جز تو ندارد و …
ما را مهیای شنا در رود روان رمضان کن… مَحرمِ اندرونیِ منزلِ صاحبخانه. در جملهی دعوت گرفتهگان میهمانی. ما را به رمضانت برسان… . آمین.
“آقاجان! مثل اینکه بوی ماه مبارک میآید. آقاجان! من که از بس گناه کردهام، دیگر شامّهام هیچ چیز را استشمام نمیکند و متوجّه نمیشوم. اولیاء خدا هرچه داشت ماه مبارک نزدیک میشد، حالشان، حال عاشقها و مجانین میشد. اصلاً در یک حال و وضع دیگر، در یک صفای دیگر و گویی در یک طرب خاص …
بعد از جلسه، وقتی هنوز عرقِ ادارهی دو ساعت هیئت را از سر و رویش نگرفته بود، چائیِ پررنگِ لب ریزش را ریخت توی نعلبکی تا خنک شود و دید جوانک را که به احترام و تواضع و خجلت روبهرویش ایستاده و منتظرست تا او از دور و بریها فارغ شود و نگاهش به نگاه …
