مدینه را به غیر از سفرهای زیارتی حج و عمره – که عمرهاش تعطیل شده و معلوم نیست دوباره برقرار شود یا نه؟- نمیشود رفت. در همان سفر حج و عمره هم که گذرت به مدینهی دوست داشتنیِ پیامبر – که درود خدا بر او و اهل بیتش باد- شش شب بیشتر نمیتوانی بمانی و …
چند سال پیش به واسطهی شغلی که آن سالها داشتم، شبی دعوت شدم به جلسهی تقدیر از واقفان شهر. جمع خیرین و واقفان و ریش سفیدهای شهر بود و گعدهی پررونق و صمیمانهای به پا شده بود. خوی به واسطه اینکه در سدههای گذشته واقفان خیراندیش و دوراندیشی را به خود دیده، بین شهرهای آذربایجان، …
زیرزمین را عربها سرداب میگویند. اصولا سردابها در معماری عراق از دیرباز نقش تعیین کنندهای داشتهاند. هم از این جهت که به عنوان آب انبار از آنها استفاده میشده و هم از این رو که در نبود اسباب و آلات تهویه کننده و برودت زائی مثل کولر، در گرمای وحشیِ سرزمین عراق، به لحاظ اینکه …
داستان زیارت اربعین ما هر سال بعد از مجلس روضه ظهر عاشورا شروع میشود. یعنی در خاصترین روز سال برای اشک. بماند که کل سال را منتظر آن یک روز ظهریم که روضهی مخصوص بشنویم و جائی جز خانهی حاج محمد پیشداد – که خدا در عشق اربابش مدام و مقیمش بدارد- محل شنیدن آن …
خیلی سال پیش، از کسی که خط و ربط عرفانی داشت شنیدم که «خدا قربانیِ ابراهیمِ نبی را به ذبح عظیم بخشید چون ابراهیم برای قربانی تمهید کرده بود و تدارک دیده بود و قربانیهای سیدالشهدا قبول شدند چون امام شهیدمان، بی تهیه و تدارک به قربانگاه رفت.» زیاد هم سر در نیاوردم که این …
آن سالها تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم. معلم کلاس دوم ابتدائیمان که خدایش بیامرزد، تکلیف داده بود که روزنامه و مجله بخوانیم. و دورِ کلمههای خاصی مانند “برای” “ایران” و… خط بکشیم و مگر روزنامه و مجله مثل الان بود که فراوان باشد؟ باید روزنامه میخریدیم و کسی هم نبود که برایم روزنامه …
تا روز ششم محرم نه او آمد هیئت و نه کسی از ما سراغش را گرفت. از مجلس شب هفتم که زدیم بیرون انگار همهمان دچار یک سوال شده بودیم که؛ محمدصادق کجا گم و گور شده؟ هیئت نمیآید چرا؟ و محمدصادق یکی از جمعِ شش هفت نفرهی ماست که سالها سابقهی سیر …
امسال هشتمین سالی بود که رزقِ سیلِ اشکهائی که یک سال برای باریدنشان صبر و دعا میکنیم، داخل چهاردیواریهای فراخ خانهی حاج محمد پیشداد بود. مردی سن و سال دار و حسینچی. که سالی یکبار و در اشکآلودترین روز ممکن، گریهکنهای شهر را جمع میکند خانهاش برای استماع روضهی قتلگاه و غارت و تنور… و …
امروز تاسوعا بود، روز ابالفضل. نوحهی امروز مال ابالفضل است و حماسهای که آفریده. طرف صبح، به رغم خستگی دیشب، بُن کن کردیم برویم هیئت. و مگر میشود خستگی دلیل نرفتن و جا ماندن باشد؟ آدم یک سال منتظر است تاسوعا بیاید و روضهی مکشوف بشنود. و نوحهی عُریانِ تاسوعا را مگر میشود روز دیگری …
تا قبل از آن، اسمش را روی دیوانهای قطع جیبی که جلد گالینگور مشکی داشتند دیده بودم. همان کتابچههای کوچکی که پُرند از اشعار آئینی و هیئتی و هر مداح و نوحهخوانی چندتایش را دارد و مجلس را از روی شعرهای داخل آنها دست میگیرد و میچرخاند. تا یک روز خبر آمد که قرارست بیاید …
