هر جمعه که می رسد ته ِ ته ِ دلم انگار چشمه ای جوشانده باشی جوانه ی اُمیدِ هزار بار یأس شده ام، دو باره و هزار بار می روید که ای کاش این جمعه شکل هیچ جمعه ای نباشد که تا به حال آمده و تو را نیاورده و رفته… و ای کاش تا …
کوچههایی با کوچههای دیگر فرق میکنند که با خیال کسی یا قصهای از آن گذشته باشی، وگرنه هرجای این شهر مثل هرجای دیگرش میشود. مردم شهر مثل نان شب به قصه، به خیال، به تصویرهای ناهوشیار نیاز دارند و جهان ناهوشیاری دور شده است. از دستمان رفته. باغهای مخفی از پشت پنجرهها و درها کوچ …
قبول! من تنبل… ولی این دلیل نمی شد که بروی و پشت سرت را نگاه نکنی!
صبر شکیب و شکیبائی تامل و تحمل خویشتن داری و ستیز با هوس و حوائج ریز و درشت همه و همه وقتی شیرین است که سر ِ رشته اش گره خورده باشد به گوشه ی زلف عنبر افشانِ تو و سر دیگرش دست بنده ی بلا زده ای که دل خوش کرده به وعده ای …
و خدا به تر می داند که هیچ تلفظی به قدر ندای اتصال لب و دندان و کام تو به هم برای من شیرین نبود… و خدا به تر می داند که هیچ کلمه ای و جمله ای نغزتر از کلامی نبود که از بین دو لب تو می تراوید… و خدا به تر گواه …
پیوسته تو دل ربوده ای معذوری غم هیچ نیازموده ای معذوری من بی تو هزار شب به خون درخفتم تو بی تو شبی نبوده ای معذوری – – – – – ابی سعید ابالخیر
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام… – – – – – – “قیصر امین پور” دفتر گزینه ی اشعار
این همه سال که از لذت سحر بی بهره ام انگار می کردم کوک ساعت ِ چینی و زنگ ِ موبایل فنلاندی خواهد توانست رابطه ی من و تو را اصلاح کند… و کُنجی در جوار اهالی “سحر” که اهل غفران و استغفارند برایم دست و پا کند. و خواهد رسید روزی که دلم خوش …
گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم…
دقیقا مثل روزهای آن سال پر فتنه است. روزهای آخر امسال را می گویم. مثل آن سال فتنه دار که زمستانش را حتی یک بار هم محض رضای خدا نیامدی یک سر بزنی و ببینی کسی که دلش را برده ای مرده است یا زنده!؟ که زمستانش برف نداشت و تو را نداشت و حسرت …
