او؛ با سپاهــــی از شهیــــــدان خواهد آمد!
هر به سفر رفتهای روزی برمیگردد. بهتر اینکه؛ روزی باید! برگردد. این قاعدهی سفر است که فصل آخر قصهی هر سفر، به برگشتن و بازگشتن ختم شود. اما این روزها که مردمانِ به سفر رفته، از مسافرت ایام نوروز برمیگردند و هر کسِ به سفر رفته به هر شیوه رهی میجوید که عزم وطن کند …
تعطیلات تمام شد. اولین زنگ انشای بعدِ شنبهی بازگشائی، معلمها سر زنگ انشاء خواهند خواست که بنویسیم؛ تعطیلات خود را چهگونه گذراندیم؟ و ما مثل هر سال و مثل همیشه، بی ذرهای تغییر در جواب همیشهگی و هرساله، با عذرِ بیجای تقصیر و با شرمی که در حضورت داریم و با سری افکنده به زیر، …
الهی! تو را بابت لطف بیمنتهائی که با حلول “جمهوری اسلامی” بر ما و بر دنیا تابیدی، برای ثانیه به ثانیهی لحظههائی که در اتمسفر انقلاب آسمانی امام نفس کشیدهایم، برای تک به تک قربانیهای گلگون کفنی که خون و مال و جان و هست و نیستشان را پذیرفتی و ملت ما را خلعتِ سعادت …
مرا هزار امید است و هر هزار توئی!
کاش از قلبم به قلبت راه داشت کاش “زهـــــرا” هم زیارتگاه داشت…
عید که میشود و هوا که نو میشود، روزها و آدمها انگار تازه میشوند. انگار روح برگشته باشد به کالبد بیجانِ جسمی که از ضربهی تازیانهی مرگ، سست و سرد شده باشد و حالا به یُمنِ تپش دوبارهی قلب و جریان دوبارهی زندگی در رگ حیات، گرم شده و خون دویده زیر پوستش. عید که …
چشمها پرسش بیپاسخ حیرانیها دستها تشنهی تقسیم فراوانیها ^ با گُلِ زخم سر راه تو آذین بستیم داغهای دل ما، جای چراغانیها ^ حالیا دست کریم تو برای دل ما سرپناهیست در این بیسر و سامانیها ^ وقت آن شد که به گل حکمِ شکفتن بدهی ای سرانگشت تو آغاز گل افشانیها ^ فصل تقسیم …
میاندیشم به فرصت نوئی که خدا با تحویل سال نو تحویل همهمان میدهد و شرم تمام وجودم را میگیرد که در روز حساب، جواب اینهمه سال و اینهمه فرصت را به چه عذر تقصیری باید پس بدهم؟! فکر میکنم به رحمتِ بیمنتهای خداوندی که اگر نمیبود و اگر روز نو نمیشد و سال در چرخش …
دوباره؛ صبح… ظهر… غروب شد، نیـــامدی!
