آموختهام که؛ وقتی اربابِ رجوعی تلفن میکند و بیآنکه ادبِ سلام دادن داشته باشد، زبان به گله و شکوه و شکایت میگشاید، درخواستی خواهد کرد از جنسِ نق و بدعنقی و دعوا و نتیجهای نخواهد گرفت الا برآورده نشدنِ عرض حالی که دارد. آموختهام که سلام، فقط از کلام کسانی جاری میشود که میدانند خواهششان …
از حماقتی که در آمریکائیها در فقرهی حمله به افغانستان و عراق دیدیم بعید است، عقلشان برسد و انبار باروتِ منطقه را در حلب و دمشق و شامات به آتش نکشند. جنگی که مثلِ دوتای قبلی و خصوصا در مدل عراقیاش شروع کننده بودند و امروز بعد از ده دوازده سال، هنوز از باتلاقِ خود …
حیف باشد که؛ تو باشی! و مرا غـَــم ببرد… .
وقتی قبای ریاست بر تن کسی اندازه نباشد، مرور زمان تنِ او را بزرگ و قدِ آن قبا و قبا را کوچک و اندازهی تنِ او نمیکند. به عبارت بهتر، لقمه باید اندازهی دهن آدم باشد که آدم بتواند ببلعدش! یا اینکه؛ نباید زیر بارِ کاری بروی که توان انجامش را نداری و نداشتهای و …
دو سال و اندی قبل، وقتی به جهت کار غیرمترقبهای تهران بودم و علاف و منتظر در ضلع جنوبِشرقی میدان انقلاب که تا دوستی بیاید سر قرار و برویم پیِ آن کارِ غیرمترقبهی فوری و فوتی، از سر بیکاری گز میکردم کتابفروشیهای آن حوالی را که “جانستان کابلستان” رضای امیرخانی را دیدم. یکی دو ماه …
اینکه به قول حضرات، از پا قدمِ سلطان، قصر سعدآباد رونقِ نو گرفته و کلیدِ تدبیر افتاده در قفلی که درش را هشت سالِ تمام بروی میهمانان دیپلمات خارجکی بسته و به روی بازدیدکنندگان وطنی باز کرده بود و آنجا مِن بعد دوباره میشود محل قیام و قعود سران و سلاطین و رجالِ میهمان و …
ای پیشپروازِ کبوترهای زخمی بابای مفقود الاثر! بابای زخمی! ‘ دور از تو سهمِ دختر از این هفته هم پَـر پس کِی؟ کِی از حال و هوای خانه غم پَـر؟ ‘ تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی یک قابِ چوبی روی دستِ میخ بودی ‘ توی کتابم هر چه “بابا آب میداد” مادر نشانم …
همان عادلِ سالهای تبریز بود با همان یونیفرمِ سفیدِ مخصوص افسرانِ راهنمائی و رانندگی با همان رقص مدام دستها در شعاعی از اطراف سر و سینهاش با همان موهای حنائیِ شانه شدهی نیم مجعد. فقط در این ده دوازده سال که ندیده بودمش، چهار پنج درجه به درجاتِ ستوانیاش اضافه شده بود و تک و …
بگذار هرکسی هر چه میخواهد بگوید و هر نحو که میخواهد نگاهمان کند من! لذت آن شُربِ مدام که در عمق نگاهت بود را با هزار هزار خروار طلا و سیم و لعلِ دنیا تاخت نمیزنم…
کاشکی به جای همهی گزینههای روی میزِ طرفین دعوا و همهی گزینههای عالم فقط گزینهی “آمدنت” میماند و آمدنت تمام گزینههای دیگر را از کار میانداخت… یعنی که؛ کاش صاحب برسد بنده به زنجیر کند… اینروزها نمیدانم چرا هی خواب میبینم که رفیقانم لباسِ رزم به تن کردهاند؟ نکند بیائی و ببریشان و من جزء …
