اِقرَ‌أ كِتابَك

ترجمه

روی بسته بندی شال‌هائی که چیده بودند روی هم نوشته بود «التوبه». شال مخصوص حجاب بود. از آن‌ها که زن‌های محجبه‌ی تُرک‌ سر می‌کنند و دور تا دور سر را می‌پوشاند و گوشه‌اش را سنجاق می‌کنند که باز نشود. برند «التوبه» برای محصول حجاب، در کشور لائیکی مثل ترکیه، بدیع بود برایم. از فروشنده‌ای که …

فاطمیه

عایشه می‌گوید که: پس چون رسول وفات یافت، از فاطمه پرسیدم که «آن کلمه چه بود که تو از آن بگریستی؟ و آن کلمه که از آن بخندیدی؟» گفت: «رسول پنهان با من گفت که “من رفتنی‌ام.” من بگریستم. پس یک بار دیگر گفت: “اوّل کسی که به من می‌رسد از اهلِ من تو باشی.” …

شهود

و می‌گوید که: «در حال که شهیدان را بکشتند، دو حورالعین که جفتِ وی باشند بیایند از آسمان و بر سر وی بایستند و خاک از روی او می‌افشانند و پاک همی کنند و می‌گویند که “خاک‌آلود باد روی آن کس که روی تو را خاک‌آلود گردانید و حق او را هلاک کناد چنان که …

عصر دوباره‌ی داستان

بازگشت دوباره به دامان نوشتن، در روزهائی که ساعت‌های مفید کاری به بودن و نشستن و برخاستن و لب‌خندِ موافقت زدن با محور مشترک و مکرر در مکررِ مذاکرات مطروحه در جلساتِ تکراری می‌گذرد، نعمت بی‌بدیل بی‌مثالیست. قدم زدن در کوچه باغ‌های داستانی که قرار است به زودی متولد شود… .

پاسخ

خدمت آن دوست گرامی که بی‌آنکه راهی برای پاسخ به سوالی که پرسیده بود بگذارد، عارضم که؛ ذکر منبع مطلبی که از خواندنش لذت می‌برید، جزئی از اصول اخلاقی خواندن و نوشتن است. غرض، این نامستند نگاری، در دراز مدت کار دست ما خواهد داد و رفته رفته باعث خواهد شد که اعتمادمان به خواندن …

بهای بهشت

روایتی از حیات و شهادت سیدالشهدای انقلاب اسلامی، دکتر سیدمحمد حسینی بهشتی. دو روز از آبانِ پُر از بارانِ سالِ ۱۳۰۷ خورشیدی گذشته، در محله‌ی لِنجان اصفهان پسری پا به دنیا گذاشت که اسمش را «سیدمحمد» گذاشتند. پدرش میرفضل‌الله حسینی بهشتی روحانی نیک نفسی بود که مردم به یُمنِ اثری که در نفَسِ حقش دیده …

کمی دیرتر

دارم “کمی دیرتر” را می‌خوانم. داستانِ بلندی از استاد سیدمهدی شجاعی که انتشارات خود ایشان – نیستان- منتشرش کرده است. بماند که با ارادتی که به قلم و نثر شیوای استاد داشته‌ام و کتاب را از نمایش‌گاهِ سال نود و یک خریده بودم چرا تا الآن مانده کنار کتاب‌های خوانده نشده و حالا نوبتش رسیده… …

تجربه‌ای نو

حضور در بین مخاطبان و آن‌ها که تو را فقط از روی اسمی که روی کتاب‌هایت نوشته شده می‌شناختند، تجربه‌ی شیرینی بود. خاصه آن هم‌سر جان‌بازِ اعصاب و روانِ شیمیائی که ردِ رنج طولانیِ سال‌ها پرستاری در خطوط عمیق پیشانی‌اش و چشم‌های خسته‌اش پیدا بود و گله داشت که چرا به زندگیِ شهدای زنده نمی‌پردازم… …

کتاب نامه

– – – – – – اشتباه می‌کنید! من زنده‌ام کتاب علی شرفخانلو + و دَرضیه؛ شهید علی شرفخانلو به روایت مادر + بیست و هشتمین نمایش‌گاه بین‌الملی کتاب تهران غرفه‌ی انتشارات روایت فتح راهرو ۲۲ غرفه ۲۴

غنیمت

گروهی از اسرای عراقی در حال انتقال به پشت خط بودند. یکی از پیش‌مرگان کُرد عراقی، ساعتی را از مچ اسیری باز کرد. متوسلیان این صحنه را دید. سیلی محکمی به صورت پیش‌مرگ زد . گفت: چرا به اسیر ظلم می‌کنی؟ – این ساعت غنیمت جنگیه. – غنیمت جنگی، مهماتیه که تو میدون جنگ باقی …