آیه

ما رمیت اذ رمیت…

این جمعه که بروم پای صندوقِ رأی، هفدهمین باری‌ست که مُهر انتخابات می‌خورد به صفحه‌ی یکی مانده به آخر ِ سجلی‌ام. در این چندین و چند سال و در این چندین و چند باری که رفته‌ام برای شرکت در هم‌راهیِ سیاسی با آرمانِ انقلابی که سهمی از آن دارم، هیچ بار نیاندیشیده‌ام که نام کسی …

آنم آرزوست!

آیا در این واویلای تبلیغ و تخریب و افشا و ائتلاف و فشار جائی هم برای مرد بودن مرد ماندن مردانه ماندن و حتی مردانه رفتن ماند؟ کسی آیا فکرش مشغول فردای امتحانِ انتخابات هست؟ در بین این مردمان مستِ هیاهو کسی هشیار هست؟ کسی بین اقلام تبلیغی‌اش، اخلاص هم توزیع کرد؟ کسی اصلن اخلاص …

شبِ سومِ شعبان

نصف شب شده و نشده، حرم را می بندند تا کمی مانده به اذان صبح و نیم ساعت قبلش، صدای خفیف ضبط شده‌ای مدام repeat می‌شود که؛ مسجد برای تعمیرات و نظافت ساعاتی باید بسته شود و آرزومند قبولی عبادات زائران و مؤمنانیم و این جملات به زبان‌های مختلف آن‌قدر تکرار می‌شود تا همه را …

اِسمُهُ اَحمَـــــــــد!

خیلی که کسی برای‌مان عزیز باشد، صبر می‌کنیم وقتی که مُرد، اسم خیابانی، بلواری، سینما و کافه و فرهنگستانی را به نامش نام‌گذاری می‌کنیم که نشانِ محبت و نماد پاس‌داشت و سپاس از کارهائی باشد که کرده یا کتاب‌هائی که نوشته یا شعرهائی که ساخته و یا هر صناعت دیگری که ترتیب داده. خیلی از …

حماسه

یکم. انتخابات در کم از ده روز دیگر برگزار خواهد شد و آن‌سان که از اوضاع کواکب و رصد ستاره‌ی بخت و اقبال حضرات نامزدها برمی‌آید، مدل انتخابات هشتاد و چهار در حال تکرار است و یحتمل باید خود را مهیای انتخاباتی دو مرحله‌ای بکنیم. دویّم. در صورت تحقق فرض فوق، احتمال غلبه‌ی کاندیدای مدافع …

ید الله مع الجماعه!

یکی می‌گفت: اگر روزگار جنگ بود و مردم و مسئولین بیش‌تر به تکلیفشان پای‌بند بودند تا هوای نفس و خواهش دل‌هاشان، همین حضرات معزز کاندیدای تأئید صلاحیت شده دست به دست هم می‌دادند و هر کدام می‌رفتند آن گوشه از کار را که توانِ انجامِ به‌ترش را دارند می‌گرفتند و این‌همه حرفِ خوب و عملِ …

لَئِن شَکَرتُم؛ لَاَزیدَنَّکُم

از همه‌ی اعزّه‌ی گرامی که قدم رنجه فرمودند و در رونمائی از کتاب شرکت کردند سپاس‌گزارم. امید دارم کتابی که کلمه به کلمه‌اش نقش عشق بود و مشق صدق، مورد قبول و رضای شهیدمان بوده باشد و باز ما را به حریم کبریائیش راه دهد و آن نادیده‌ها را بنمایاندمان. پارسال درست در هم‌چه روزی …

وَ مَن یَتَوکّل عَلی الله…

نایلون را که گرفت، شوق دوید توی چشم‌هایش که؛ خدا را شکر! نمی‌دانی چه‌قدر دلم هوای … کرده بود. خندیدم که؛ کاش از خدا چیز به‌تر و بزرگ‌تری خواسته بودی! خدا که ندار نیست. بخیل هم نیست. می‌خواستی، می‌داد خب! با همان شوقی که هنوز در غلیان بود و می‌دانستم به این زودی‌ها ته‌نشین نمی‌شود …

خوشا آنان که از “او” می‌نویسند…

مفتخرم که اولین اثر ِ چاپیِ مستقل‌ام هم‌زمان با ایام سی‌اُمین سال‌گردِ شهادتِ شهیدمان و به نام نامی او به زیور طبع آراسته شد. مفتخرم که لایق نوشتن از “او” و از “خط و خال و ابرو” شدم. مفتخرم که در دوازده روایتِ ناب از چشم‌هائی که پدرم را دیده‌اند، نقشِ تصویر ِ مردی را …

انا اعطیناک الکوثر

گروهِ ده بیست نفره‌ی خانم‌های جوان، با حرکتی منظم بین زنجیره‌ی انسانیِ مردانشان که حائل حلقه‌شان بودند و در هیئتی یک‌شکل، با حجابِ کاملِ لبنانی که آرام و هم‌صدا با دست‌هائی به حالت قنوت، در سعیِ بینِ صفا و مروه دعای فرج را زمزمه می‌کردند، ابهتی به مسعی داده بودند که نگو. لهجه‌ی شیرینِ لبنانی …