سفر قبله

از دامن زن، مرد به معراج رود…

صبح اولی که میهمان بقیع شدم، یادم بود سفارشِ رفیقِ سیدمان را که سپرده بود تهِ زیارتم جای او را جلوی قبر ام‌البنین خالی کنم. بامدادی خنک در مدینه‌ی مردادیِ پنجاه درجه و زیارتی بین بدرقه‌ی سحر و حلول بامداد و دیدارِ آن چهار معصومِ خفته در آوار ِ کینه‌ی سلفی‌ها و بغضی که از …

آدم‌های خوب شهر/ ۳

با قناعت از همان مستمریِ بخور و نمیری که آب باریکه‌ایست برای گذران زندگی چند سر عائله و رتق و فتق امور جاری، هنوز بعدِ این‌همه سال که از جنگ گذشته و کم‌کم یاد شب‌های جمعه و زیارت شهدا و تجدید دیدارها از یاد خیلی‌هامان رفته، سالی یکی دو نوبت به قصد قربت و برای …

یاد

صبح بود که رسیدیم. آفتاب تازه داشت جان می‌گرفت و رد اشعه‌های طلائی رنگش از شرق روی گنبد سبز پاشیده بود. کل‌هم اجمعین ملت، خمار خواب و خسته از بی‌خوابی دی‌شب و پرواز شبانه، غرق چرت سحرگاهی بودند و بیش‌ترشان صدای سلامی که رسول به وقت ورود به شهر نثارشان می‌کرد را نشنیدند. سهم سحر …

پیری زودرس

موهای یک دست سفید سر و ریشش داد می‌زد که شیرین، شصت و پنج را دارد. خودش اما گفت که سی‌وهشتی است و ۵۳ سال بیش‌تر ندارد. از هر زاویه‌ای که نگاهش کردم شبیه سی‌وهشتی‌ها نبود که نبود. می‌گفت سال شصت‌ و دو اول بار حاجی شده و راه نرفته‌ای ندارد الا حسرتی که دیگر …

تا تو بودی خیمه‌ها آرام بود…

عمود هر خیمه مرکزی‌ترین قسمت خیمه را تا اوج بالا می‌برد و برافراشته‌اش نگه می‌دارد و اگر نباشد خیمه از هم می‌پاشد. چادرهای پارچه‌ای صحرای عرفات که با یک تیرک چوبی عمودی در وسط و چند میخ مهار در اطراف که با طناب‌هائی دیواره‌های خیمه با آن‌ها متصل و مهار می‌شوند، آدم را بیش‌تر از …

دلم برا حرمت پر می‌زنه…

قدیم‌الایام، زوار خانه‌ی خدا خاصه آذری‌ها وقت رفتن و بازگشتن از سفر حج، مسیر کاروانشان از عراق عرب بود و در راه توفیق زیارت سیدالشهدا نصیب‌شان می‌شد و با یک تیر هم حاجی می‌شدند و هم کرب و بلائی. ام‌روز اما به سبب تسهیلاتی که در وسائل سفر بوجود آمده و نوعا هیچ کاروان زمینی‌ای …

عالمی از نو بباید ساخت… و ز نو، آدمی!

گفت: این‌که یک چله با جیب خالی و دور از موبایل و حتی بی آنکه ساعت به مچت باشد و خبر از ساعت و روز و ماه و سال داشته‌باشی و هی نگران دیر شدن و زود حاضر شدن و قرار و مقررات باشی و غم نان یادت برود و دغدغه‌ی بالا و پائین شدن …

رساله‌ی پاداش

روزی که عازم حج بودم هم را دیدیم. خبر نداشت راهی سفر قبله‌ام. منِ بی‌خبر از همه جا به گمان این‌که شنیده راهی‌ام و آمده برای دیده بوسی، قبل این‌که چیزی بگوید مصافحه کردم و حلالیت خواستم و عذر از این‌که یادم نبوده قبل سفر خدمتش برسم و او با رد باریکی از اشک که …

قوم به حج رفته چو باز آمدند…

از حج که برگردی وقتی دل‌تنگی دوری از وطن و دیدار دوستان صمیمی‌ای که بودنشان جزئی از ضروریات است، مرتفع بشود وقتی شهری که دوستش داری را ببینی که لباس عوض کرده و زرد جامه به تن کرده و پائیزی شده و وست داشتنی‌تر وقتی کم‌کم یادت بیاید کجای معادله‌ی زندگی بودی و از کجا …

یارِ نادیده سیر، زود برفت…

الهی ما بنده‌گان بی‌مقدار را که از سر کرم تو و نه از همت خودمان راهی حج کردی و وادی به وادی گرداندی، از عرفه و مشعر و منی و مطاف و مسعی و حطیم و مستجار و رکن و مقام سیر نشده دل کندیم تو با کرمت با لطف بی‌منتهایت با فضلی که بر …