شهیدانه

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

می‌گویند زیاد از حامد می‌گویم. می‌گویند شب و روزت شده حامد. می‌گویند… می‌گویند… می‌گویند… و من نمی‌فهمم. یعنی نمی‌فهمم‌شان. و حتا نمی‌فهمم این که سیدمرتضا گفت “در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمی‌شود” یعنی چه. و نمی‌فهمم چرا بعضی‌شان – بعضی از آن‌ها که راز عالم را با خون‌شان نوشتند و …

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم… .

به من بود به این زودی‌ها راهم کج مکی‌شد سمتت. یعنی هزار و یک دلیل می‌آوردم که زیارتت توفیق می‌خواهد و مقدمه می‌خواهد و یک‌هوئی نمی‌شود و حتا شاید توقعم این ‎بود که باید! دعوتم کنی و به خوابم بیائی و فیلان. تو اما شهیدی. شاهدی. دست در پرده‌های غیب داری و بلدی کِی و …

اوخشامالار

اُوخشاما از جمله لغات زبان آذری است که معادلی در فارسی ندارند. از آن دسته عباراتی که باید برای فهماندنِ معنی‌اش به مخاطبِ غیر آذری زبان باید کلی صغرا و کبرا بچینی و دست آخر هم معلوم نشود که مقصودت را توانسته‌ای منتقل کنی یا نه. الغرض اُوخشاما واگویه‌ایست مرثیه‌ای شکل از زبان مادر و …

دست‌هایش حکایتی دارند

کتاب را خوانده بود و می‌گفت حامد دوباره برایش مجسم شده. می‌گفت کتاب بوی برادرم را می‌دهد. می‌گفت حامد انگار رفته لابلای کلمات کتاب و ذوق داشت از این‌که کلمات برادرش را باز ساخته‌اند. و گفت؛ خدا به حق دست‌های حامد -که شبیه دست‌های حضرت سقا “دست‌های زمین بود و بارِ آسمانی داد” – دست‌هایت …

آزادگان

وقتی که رفتند امیدشان به شهادت بود. یا جان‌بازی. یا تهِ ته‌ش این‌که بروند و دِین‌شان را به ایمان و انقلاب و کشورشان ادا کنند. فکرش هم عذاب‌آور بود که بروی جنگ و ورق برگردد و نه کامی از شهادت بگیری و نه نصیبی از جان‌بازی و بیفتی دست مشتی مزدور بعثیِ آدم‌کُش و گرفتار …

روز خبرنگار

روزی همه‌ی خلائق خدا، در زمینی به وسعت قیامتِ عظیم گرد هم می‌آیند و از هم درباره‌ی آن خبر عظیم می‌پرسند. و تو انگار کن اصلا که قیامت کبرا بر مدار خبر و پرسیدن و فهمیدن برپا شود. (عَمَّ یَتَسَاءَلُون ﴿۱﴾ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیم) + غرض در دائره‌ی مناسبت روزهای تقویم، هفدهم مرداد، به یاد …

برای حاج رجب

حاج رجب قبل آنکه به دیدار رهبر برود و آرزوی چندین و چند ساله‌اش برآورده شود، جانبازی بود گمنام با چهره‌ای که خشونت جنگ نابرابر و ناجوان‌مردانه رویش مانده بود و در کوچه پس کوچه‌های یکی از محلات فقیرنشین مشهد روزگار می‌گذراند؛ کسی که کسی او را نمی‌شناخت و کسی رغبت دیدارش را نداشت. حاج …

شهدا برگشته‌اند

کارگر، بنا، معلم، دانشجو، بقال و راننده تاکسی و آرایش‌گر… . کسی وقتی می‌رفتند نپرسید از شغل و حال و روزشان. همه‌شان به صف شدند که بروند. که بروند تا ایران بماند. تا بمانیم. تا تاریخ‌مان لنگه‌ی تاریخ حمله‌ی مغول و چنگیز و اسکندر نوشته نشود. تا کیان‌مان تکه تکه نشود. تکه تکه شدند تا …

رونمائی از “شبیه خودش”

یک سال و یک ماه بعد از شهادت حامد بعون الله الحی القیوم در عصری داغ و تابستانی در شهری که حامد روزی روزگاری نه چندان دور و دیر، در آن قدم زده بود و سایه‌اش افتاده بود روی سنگ‌فرش‌های خیابان‌هایش از کتاب “شبیه خودش” که به عشق و شوق نوشته شده در فقره‌ی زندگیِ …

بریده‌های “شبیه خودش”

حامد هشت نه ساله بود که مادرش نماز و سوره‌های کوتاه را یادش داد. هر روز دم غروب منتظر بود پدرش مغازه را ببندد و بیاید که سه تائی باهم بروند مسجد؛ امیر و حامد و پدر. ظهرها که پدرش نبود جانمازش را که سوغات مشهد بود و وسط مٌهرش یک آینه‌ی کوچک داشت با …