مردِ موعود

نحن القادمون

از رخ نقاب بر افکن که من؛ خورشید را به پای تو پرپر کنم! تیغی مرا سپار که از برق آن؛ این شوره‌راز تیره منور کنم! در خون سپاه خصم را از نیل تا فرات شناور کنم…! – – – مرحوم مغفور، محمدرضا آقاسی

در انتظار بهار

الهی؛ تو را به جانِ جوانه‌های تازه از رنجِ جمودِ زمستان رها شده و در آستان شکفتن، تو را به حقِ روحی که در کالبد زمین می‌دمی و زمین خاموش را به خروش می‌افکنی، به حقِّ ساقه‌های در تکاپو برای شکوفاندن بهار به حقِّ بهاری که در جانِ جهان خواهی آمیخت، به حرمت برگِ سبزی …

آدم‌های خوب شهر/ ۱۲

نصف شب بود که زنگ زد. مثل همیشه‌ی خدا که آخر شب‌ها سرش خلوت می‌شود و یادش می‌افتد کسی این‌جا منتظرش است و آمد که هم را ببینیم. همین دیدارهای نصف شبانه با اهل دلی که او باشد، ولو ساعتِ دو از نیمه‌ی شب گذشته هم غنیمتی است و می‌شود حرف شنید و حرف آموخت …

آدم‌های خوب شهر/ ۴

شب‌های جمعه، همه‌ی بچه‌های خوابگاه برمی‌گشتند شهرستان و یک ساختمان چهارواحده‌ی دراندشت می‌ماند و او. غروب که می‌شد، برای خالی نبودن عریضه و برای دلِ خودش شروع می‌کرد به شُستن و رُفتن و جمع و جور کردن اتاق و آشپزخانه‌ای که سالی به دوازده ماه کثیف بود و شتر با بارش در آن گم می‌شد! …

دست از طلب ندارم تا کام من برآید…

یک‌هو وسط حرف‌های کاملن بی‌ربطی که نه به جنگ راه داشت و نه به یهود و اشغال‌گری ختم می‌شد، در آمد که زنده‌ام فقط به عشق نبرد با یهود و ریختن خون پلیدترین قوم تاریخ و زدودن ننگ اسرائیل از صفحه‌ی جغرافیا و صحنه‌ی جهان +. و گفت این تنها آرزوئی است که حسرت برآورده …

غریبِ آشنا

این سال‌ها بس که نبوده‌ای چشم‌مان فقط انتظار بلد شده و خیره ماندن به راه. هیچ نوری در قاب چشم‌هامان نروئیده و هیچ تصویری میهمان چهارچوبش نشده و هیچ بار روشن نشده. بس که نیامدی! این چشم‌ها فقط خیره ماندن می‌دانند و شوق داشتن و با اشتیاق نگریستن. بس که نبوده‌ای و بس که این …

وَ ما بَدَّلوا تَبدیلا…

هربار که تله‌ویزیون تصویر حضور آقا در مزار شهدای هفتم تیر و من بعد آن قدم زدنش را در جوار شهدای بهشت زهرا نشان می‌دهد، هر بار که گذر آقا می‌افتد سمت مزار چمران، هر بار که آقا عبا به دور خود پیچیده و عصا به دست از کنار قبر هم‌رزم شهیدش + می‌گذرد، هر …