آن یک نفر که روزگاری نوشتن هایش را دوست می داشتی، می گفت همیشه، که آدمیزاد زاده رنج است در این سیاره رنج! تو و من و همه ی انهائی که قوه ی تعقلشان و غریزه احساساتشان قد بدهد، خوش دارند این ندانسته در گردون نمی دانم ها چرخیدن را شب، که دلتنگی ام را …
از واکنش های جذاب لذت میبرم. گیرم سالی یکی دو بار اتفاق بیفتند … شده حتی سالی فقط یک بار! ولی به لذت اتفاق افتادنش می ارزد. وای که چه سخت روزگاری شده که جذابیت هایش منحصرند به حیله ی کلمه ها و حرف ها. آنهم اگر پا بدهد سالی یکی دو بار – فقط …
بچه تر که بودم، این چیزها حالی ام نبود … حالی ام نبود که تو ( همه ی آنچه که دارم ) هستی و جایت همیشه خالیست! و همیشه ی خدا، تو نیستی! بچه تر که بودم، می گفتند که تو پرواز کرده ای به سمت خدا و من ساعتها خیره می شدم به عکس …
ای آنکه خاک را به نظر کیمیا کنی! شمع دانی های حیاط مادربزرگ، هر بهار به نفخه ی صورِ دعایِ تو دستهایشان تا بی نهایتِ آسمان گل می دهد که مگر آمین گوی دعای آمدنت باشند … وعده ی نیکوی راستین! بیا و نصیب غمزده ی دعای گل ها را از پائیز بودن مکرر برهان! …
هر سال با یک سررسید و انتظاری که به سر نرسید …
و داقََتِ الارضُ و مُنِعَتِ السَماء زمین تنگ شده و آسمان بخیل! حالا هی من خوش خوشانم باشد که که خانه مان مهیاست و بهار دارد می آید! بهار! آنست که خود ببوید، نه آنکه تقویم بگوید … بهار! آنست که خود بیاید، نه آنکه تقویم بگوید …
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد نخواست او به من خسته ـ بیگمان ـ برسد شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد چه میکنی، اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد… رها کنی، برود، از دلت جدا باشد به …
نوشته ای منتشر نشده از سردار شهید علی شرفخانلو لِلحَق! اسفند که می شود، همه ی اجزا و اشیا و حتی آدم! های شهر، غرق در هیجانی نا نوشته و خود خواسته، ماراتن نفس گیر پاکیزگی و نو شدن را تا ثانیه ی صفر سال کهنه و خسته می دوند تا در آرامش فراگیر دور …
سلام. حال من خوب نیست. اما همیشه برای سلامتی شما، شمع روشن می کنم. دیریست که همه را از خود بی خبر گذاشته اید. می دانید که! پدر بزرگ مُرد. برای پدر هم نفسی باقی نمانده است. جمعه ی پیش سخت بیمار بود. از بستر بر نمی خاست. چشمهایش، به پنجره بود و قلبش تا …
گفته ای هر کو مژده ی حلول ربیعم بدهد، بشارت بهشتش می دهم. می گویم؛ بهشت، به باشما بودن، بهشت است… و گرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک …
