سفر

در بیابان؛ به شوق کعبه

حساب روز و ماه را گم کرده بود. از دنیا فقط شماره‌هائی را می‌دید که روی هر تیر چراغ برق وسط جاده‌ی نجف به کربلا زده بودند و فکر کرده بود هزار و چهارصد و چهل و چند عمود را با احتساب ازدحام جمعیت چند روزی طول می‌کشد تا پیاده برود و برسد به عمود …

بر لب دریا بمیرد تشنه لب

خدا می‌داند هزار و دویست و چند عمود را با چه والذاریاتی پیاده آمده بود. خدا می‌داند با افت فشار و بالا رفتن قند خون چه مصیبتی کشیده بود تا خودش را برساند به دو کیلومتری حرم. حالا شبِ جمعه، در ورودی کربلا و یکی دو کیلومتر مانده به حرم سیدالشهداء بیماری امانش را برید …

مدینه‌ی فاضله

تجربه‌ی زندگی در بین مردمی که خط مشترکشان عاشقی کردن است و راه‌شان منتهی به کعبه‌ی شش گوشه‌ای که دنیا بر مدار آن می‌چرخد، به یک خط و چند خط روایت از دیده‌های محدود، نمی‌تواند بگنجد. زیستن در اتمسفری که اکسیژن آن جذبه‌ی عشق حسین است را فقط باید تماشا کرد و بس. و جز …

پرچم

غرور تمام یک ملت متجلی در پرچمی است که تک به تک آحاد آن مُلک حاضرند جان‌شان را پایش بگذارند. پرچم نماد ایستادگی و پیروزی و فتح و نصرت نیز هست. وقتی خاکی فتح می‌شود، وقتی جائی نصرتی به دست می‌آید، وقتی پیروزی‌ای اتفاق می‌افتد، این باز پرچم است که بالا می‌رود و به شکرانه‌ی …

اندک اندک جمع مستان می‌رسند…

اربعین نمایش قدرت کاروانی بود پیروز و سرفراز که حتا در چنگال دژخیمانه‌ی دشمن، جز زیبائی ندید و جز در راه حق قدم برنداشت. محشر صغرای شیعه که جاذبه‌ی جادوئیِ مغناطیس محبت حضرت حسین ابن علی (علیهماسلام) در آن متجلی است و تا همیشه‌ی تاریخ جاوید خواهد ماند. قرار عاشقانه‌ی شیعیان و امامِ شهداء که …

میان عاشق و معشوق، هیچ فاصله نیست…

می‌گفت: از روزی که حسین حجش را نیمه کاره‌اش وانهاد و با هرچه و هر کس که داشت راهی ابتلاء عظیم شد، خیلی‌ها آمدند حسین را از شتابی که داشت بازدارند؛ یکی با پیش‌نهاد سفر به سرزمینِ بی‌خطر یمن و یکی با گزینه‌ی کوچ به ایران و و آن دیگری که شیعه بود و از …

زیارت

بعد از جلسه، وقتی هنوز عرقِ اداره‌ی دو ساعت هیئت را از سر و رویش نگرفته بود، چائیِ پررنگِ لب ریزش را ریخت توی نعلبکی تا خنک شود و دید جوانک را که به احترام و تواضع و خجلت روبه‌رویش ایستاده و منتظرست تا او از دور و بری‌ها فارغ شود و نگاهش به نگاه …

بوستانی بنام نمایش‌گاهِ بیست‌وهفتم

نمایش‌گاه کتاب هر سال فرصتی‌ایست ده روزه که تمامِ سهمِ منِ خوره‌ی کتاب از آن به قاعده‎‌ی نصف روز و ای‌بسا کم‌تر است. مثلِ خیلی‌های دیگر که رنگ پای‌تخت را کم به کم و دیر به دیر می‌بینند، تهران آمدنِ ما محقق نمی‌شود الا به انجام چند کار هم‌زمان و رتق و فتق چند قرار …

هم‌دلی و هم‌زبانی

انگار خسته از یک روز و شاید یک عمر کار در شهرِ غریب، پا دردش را بهانه کرد که دم غروب سفره‌ی دلش را باز کند کنار عصرانه‌ی مختصری که در مغازه‌ی محقر و قدیمی‌اش برای‌مان مهیا کرده بود و تا زبان به هم‌راهی‌اش گشودیم که به رسم ادب و حرمتِ ریشِ سفیدی که داشت، …

تا تو باشی بهشت با من است

تو را باید در روشنی دید در مه‌تاب در شعاع گسترده‌ی آفتاب در افق، هنگامی که روز را روشن می‌کند و در شفق که تیغ نور در جان تاریکی فرو می‌آورد و در فلق که نوید نو شدن است و در ظهر که سایه‌ی همه‌گان کوتاه است و شعاع خورشید، زمین و زمان را مسخر …