آیه

باران

باران بزرگ‌ترین و به‌ترین نعمت بهار است. وقتی که رگ‌بار آن روی زمینِ مُرده شلاقِ بیداری می‌نوازد و زمینِ افسرده را به تماشای رُستن و شکفتن و سر از خاک برآوردن می‌برد. باران تجلی بهار و نمادِ زنده شدن دیگر باره است؛ آن سان که فرمود: وَ اللَّهُ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحیا بِهِ الأَر‌ضَ …

عَنِ النَباءِ العَظیم!

عید که می‌شود و هوا که نو می‌شود، روزها و آدم‌ها انگار تازه می‌شوند. انگار روح برگشته باشد به کالبد بی‌جانِ جسمی که از ضربه‌ی تازیانه‌ی مرگ، سست و سرد شده باشد و حالا به یُمنِ تپش دوباره‌ی قلب و جریان دوباره‌ی زندگی در رگ حیات، گرم شده و خون دویده زیر پوستش. عید که …

و به یقین، این وعده‌ای انجام شدنی است…

“دشمن صهیونیستی” در قواره‌ای نیست که مقابل ملت ایران به چشم بیاید! سردمداران اسرائیل گاهی تهدید می‌کنند، اما می‌دانند؛ اگر غلطی بکنند، جمهوری اسلامی “تل آویو” و “حیفا” را با “خاک” یکسان خواهد کرد!!! حضرت آقا. دیدار اول فروردینِ سالِ نو. حرم امام رضا علیه‌آلاف‌التحیه‌والثناء + – – – پی‌نوشت: به مدد حق و یقین …

صراط الذین انعمت علیهم

می‌اندیشم به فرصت نوئی که خدا با تحویل سال نو تحویل‌ همه‌مان می‌دهد و شرم تمام وجودم را می‌گیرد که در روز حساب، جواب این‌همه سال و این‌همه فرصت را به چه عذر تقصیری باید پس بدهم؟! فکر می‌کنم به رحمتِ بی‌منتهای خداوندی که اگر نمی‌بود و اگر روز نو نمی‌شد و سال در چرخش …

و اِنّها لکبیرهٌ الا علی الخاشِعین!

سفرِ نیم روزه‌ی قاچاقی و مخفی، که زعما اگر بو از آن می‌بردند حسابِ حقیر با حضرات کرام‌الکاتبین بود و داغ و درفش و اخم و گله، وقتی داشت تمام می‌شد و چراغ‌های شهر در انتهاترین نقطه‌‌ی دید داشتند نمایان می‌شدند به نشانه‌ی این‌که کم‌کم داریم می‌رسیم، یادم انداخت یک شکر بزرگ و دائمی به …

ما کجائیم در این بحر تفکر تو کجا؟!

دمغ بود. با گرهی در ابروان و لب و لوچه‌ای آویزان. پرسیدم باز چه مرگت شده که کل‌هم اجمعین کشتی‌هایت به گِل نشسته‌اند و دل و دماغ و حال و احوالت دیگرگون است؟ گفت: مرگ از این بالاتر که روز شب می‌شود و شنبه به جمعه می‌رسد و بهمن به اسفند و من همت نمی‌کنم …

این‌چُنین است خدای شما!

بهار ویژه‌گی منحصر به فرد روزگاری‌ست دچار تکرار که در هر بار چرخش به یک بو و به یک شیوه و به یک طرح نو حلول می‌کند. بهار زایش حیات است از دلِ مرده‌گی دِی و رویش جوانه‌است از بارش سهم‌گین بهمن و سلم و سلام و صلحی‌ست در لابه‌لای گدازه‌های اسفندِ آتش‌ناکِ آخرِ هر …

عشقت رسد به فریاد…

گفت: بهشت همین نزدیکی‌هاست. کافی‌ست دستِ اراده دراز کنی و چشمِ ارادت به اهل نظر باز کنی تا میهمان بهشتی شوی که همین نزدیکی‌هاست… . حرفش آن‌قدر یقین پشتش بود که یقین کنم که به رغم مدعیانی که منع عشق می‌کنند، جمال چهره‌ی آدم خوب‌های شهر، حجتِ موجه ماست! شاید! حتی فهمیدم که | وَ …

آدم‌های خوب شهر/ ۸

اسمش برازنده‌ی مرامی‌ست که دارد؛ غلام‌عباس! پیرغلام دربار حسین است و موی سر و ریش را در راهِ محبتِ حسین سپید کرده. هر جا کار خیری بوده، پیش‌قدم بوده و هر قدمِ خیری که برداشته با قصدِ قربت است. حاج غلام‌عباس که موذنِ جماعتِ صبح و ظهر و شب است و مداح و کمیل خوانِ …

دست از طلب ندارم تا کام من برآید…

یک‌هو وسط حرف‌های کاملن بی‌ربطی که نه به جنگ راه داشت و نه به یهود و اشغال‌گری ختم می‌شد، در آمد که زنده‌ام فقط به عشق نبرد با یهود و ریختن خون پلیدترین قوم تاریخ و زدودن ننگ اسرائیل از صفحه‌ی جغرافیا و صحنه‌ی جهان +. و گفت این تنها آرزوئی است که حسرت برآورده …