جماعت خدا

رجبیون

و خدائی که در این نزدیکیست رود روان رجب را روانه کرد تا بندگانش در آن شست‌وشوی تن و روح و کرده و ناکرده‌هاشان کنند و مهیای میهمانی عظیم رمضان شوند. الغرض، عبد صالحی می‌گفت: طلوع ماه رجب، آغاز عید بندگان خداست و بندگان به تماشای آب‌های روان رجب را آغاز سه ماه رحمت ویژه‌ی …

باقر العلوم

مبارزه‌ی فرهنگی یعنی تلاش برای تغییر فرهنگ حاکم بر ذهن‌های مردم، تا راه را برای حکومت الهی هموار و بر حکومت طاغوتی ببندند و امام باقر (علیه‌السلام) این کار را شروع کرد. “باقر علم‌الاولین” یعنی این. ایشان شکافنده‌ی حقایق قرآنی و دانش‌های اسلامی بودند. حضرت آقا. ۶۶/۵/۹

الاعرابُ اَشَدُّ کفرا…

۱. اگر آل سعود و هم‌پیاله‌های عربش از شاخ آفریقا تا شبه جزیره توانِ یک‌جا جمع شدن و اتحاد و تصمیم برای حمله و بازپس‌گیری حق!! غصب شده‌ی حکومت‌های عربی را داشتند، چرا تا الآن که بیش از پنجاه سال است حق حکومت برادرانِ عرب‌شان در فلسطین لگدمال صهاینه شده، نتوانسته‌اند ارتش بزرگ عربی را …

زیارت ظریف

ظریف را دیدم. سحری بعد از فریضه‌ی صبح در لابه‌لای متراکم جمعیتی که بامدادان به زیارت مولایشان امیرمومنان آمده بودند. با کت و شلوارِ گرانِ دیپلوماتی و پیراهنِ یک‌سفیدِ مارک‌دارش. دست گذاشته بود روی یکی از ستون‌های ضلع غربی ضریح و داشت عین ابر بهار اشک می‌ریخت؛ مرد همیشه نیش تا بناگوش بازِ دولتِ تدبیر …

شفق؛ سرودی برای سرو تا همیشه ایستاده، هنرمند شهید، مهندس محمد فتحعلیزاده

متولد خوی؛ بیست و پنج روز گذشته از خرداد سال سی و دو. بچه‌ی محله‌ی “خیابان تبریز”، کوچه‌ی صابون‌چیلار؛ محمد فتح‌علی‌زاده‌ی قره‌شعبان. کسی که از کودکی محبت اهل بیت پیامبر با شیر مادر در جانش نشست و از وقتی قرآن خواندن آموخت، آیات جهاد و شهادت برایش دل‌نشین‌تر می‌نمود. هنر، بذری بود نوپا که قدم …

پاسدار

با لباس یک‌دست سبز، و آرم زیبائی که در سینه‌ی چپ روی قلبش دوخته شده بود، جلویم ایستاد. طول کشید تا چشمم بر تشعشع ساقه‌های نورانی آفتاب سحرگاهی غلبه کند و چشم‌هایش را ببینم و بفهمم که این جوان رعنای تازه پاسدار شده، مصطفاست. خاک باران خورده‌ی مزار شهداء، در صبحی دل‌انگیز، شاید هم‌این یک …

جاء الحق

در عهد حکومت شیاطین بر کره‌ی خاکی و در زمانه‌ی از رونق افتادن سکه‌ی یاد خدا، مردی از خویش برآمد و کاری کرد کارستان. مردم را از دورترین نقطه‌ی آفریقا تا قلب فرانسه و آمریکا و شوروی به تأمل این معنا واداشت که می‌شود خدائی بود و حکومت کرد. مردی که عبای مشکی می‌پوشید و …

آدم‌های خوبِ شهر

خبر را یک‌هوئی به‌ش دادم؛ «پاسپورتت را زود برسانش به‌م تا کارهای ثبت نام و ویزایش را ردیف کنیم. سر برج ان‌شاءالله عازمی.» بی‌مقدمه و بی‌آنکه ذهنش آماده‌ی شنیدن هم‌چه خبری باشد. طول کشید تا بگیرد چه می‌گویم و اشکش جاری شود. روی لایه‌ی اشکی که چشم‌هایش را پوشانده بود، شنید که یک بنده‌ی خدائی، …