شب‌های رمضان

دخلیت را با “امید” ببند!

می‌خواستم این را عرض کنم که؛ در باب دعا و به‌خصوص در ایام قدر، انسان هیچ‌وقت نباید به خودش تردیدی راه بدهد! خدا این‌طور نیست که ما را مأیوس و رد کند. این جزء آیات و معارف حتمی ماست. این را بدانید! یأس از رحمت حق از گناهان کبیره است! فقهایمان هم همه فتوا می‌دهند …

یــــادواره؛ روایت دیگری از آدم‌های خوبِ شهر

سنی از او گذشته. دیگر تاب سر پا نماز خواندن را ندارد. حتا توانِ جابه‌جا کردنِ صندلیِ مخصوصِ نمازش را. بینِ دو نمازِ ظهر و عصر، نیم‌خیز شد تا صندلی‌اش را برگردانند سمت صف‌های نماز و دست برد و از جیب کتش دفترچه‌ای را درآورد که می‌گفت؛ سال به سال قطورتر می‌شود! از علمای سابقی …

شبِ عاشقانِ بی‌دل

شهاب که با نور خیره کننده‌اش از بالای سرمان سُرید و در حوالی ستاره‌ی قطبی سوخت و تمام شد، ساعتی بیش‌تر از شب‌ِ نورانیِ بیست‌ویکم نمانده بود. عهد در حین آن قرارِ شبانه که مال من و توست و بی‌گانه در آن راه ندارد، درست وقتی زخم کهنه‌ی ما سر باز کرده بود و می‌رفت …

با کریمان

ام‌شب در خنکای نسیمی که از بهشت وزانده‌ای و می‌دانم که در هر وزشش، عطر بالِ فرشته‌ای است که از عرش و در رکاب “روح” نازل شده تا سهم تقدیر هر کدام‌مان را به محضر صاحب علیه‌السلام آورَد، چشم در چشم آسمانی که در تسخیر ملائک است و تا سحر، سلام دارد و تسلیم، دست …

و خدعتنی الدنیا…

فکر دنیا و غصه‌های بی‌پایانی که دارد رشته‌ی افکار مرا از تو بریده است. باید سال و ماهی بگذرد و شبِ قدری مقدر آید که مگر مثل منی غافل و بی‌دل، یادم بیفتد که این‌ سبک زنده‌گی که ما داریم، گره از کار بنده‌گی نخواهد گشود؟!

خواجه مگر غلامِ سیه روی ندارد؟

این‌همه روز و شب و عید و عزا و سیف و شتاء آمدند و رفتند. این‌همه ماه رمضان، ارزانی‌ام شد. این‌همه میهمانِ شب‌های قدری شدم که به سرعت برق آمدند و چون باد سپری شدند. اما هنوز که هنوز است، با این‌همه فرصتی که سوزانده‌ام، حسرت یک آن بنده‌گی به دلم مانده… . کِی می‌شود …

کهکشان‌ها نخی از وصله‌ی نعلین علی

کاش سهمِ اشکِ ام‌شبِ ما، به‌قدر نمی از دریای مظلومیتی بود که داشتی و قطره‌ای از اقیانوس عظمتی که تو را تواند تصویر کرد. کلام کِی توانسته هم‌تای صولتت و هم‌پایِ همتت بیاید. “تو آن بزرگ‌ترین هرمی که فرعون خیال تصور تواند کرد و ژرف‌ترین اقیانوس که عمود بر زمین راه می‌رود و پای‌افزاری وصله‌دار …

و اسئلک الامان…

حساب که می‌کنم، غیر این‌که در دل دوست به هر شیوه که ممکن است رهی باید بجویم – و غیر این چاره‌ای برای خوش عاقبتی نیست- نمی‌یابم و هر راه دیگری جز این، به بی‌راهه می‌رود. الغرض، در این شب‌های آسمانی که فاصله‌ی عرش و فرش به قدر یک قطره اشک است و یک آهِ …

آن شب قدری که گویند اهل خلوت ام‌شب است؟

می‌گویم؛ رَ‌بِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ‌ فَقِیر + که یعنی؛ الهی! من به هر خیرى که سویم فرستى سخت نیازمندم… . مثل موسی، که عطشان و خسته و زار و نزار و با پای برآبله و از صحرای سینا گذشته و در آستانه مَدیَن و قبل دیدار شعیب، وقتی از سر چاه به …