ذکر

رقصی چُنین میانه‌ی میدانم آرزوست!

پنداری شعرهائی که سال به سال یادشان نمی‌افتد و افتاده بودند در گوشه‌ی تاریک ذهنش و به کارش نمی‌آمدند، یک‌هو تراوید و تراوید تا برسد به این مصرع از غزلِ دل‌فریبِ خواجه که؛ “یک دست جامِ باده و یک دست زلفِ یار” که بخواند و اوج بگیرد و در کمالِ سماعِ مستی، اشکش سیل شود …

یا من اذا سئلهُ عبدٌ اعطاهُ

یادم نمی‌رود اضطراری که داشتم و آرامشی که دادی را. شبِ رغائبِ پارسال و رحمتِ واسعه‌ای که وسعتش مرا در بر خود گرفت و آویزانِ ریسمانِ اجابتی شدم که از سر بنده‌نوازی به سویم دراز کرده بودی. ام‌سال اما نه حاجتِ سال پارینه را دارم و نه اضطرار ِ آن روزها را. اما بنده‌ای که …

دروغ

آقای بهجت به همه این کلید را می‌گفتند که در مسلّمات شرع، به یقینیات خودتان عمل کنید، در غیر یقینیات توقف کنید تا برایتان روشن شود. و حدیثی را اضافه می‌کردند که: «مَنْ عَمِلَ بِمَا عَلِمَ وَرَّثَهُ اللَهُ عِلْمَ مَا لَمْ یعْلَمْ». هرکس به آن‌چه که می‌داند عمل کند، خدا علم چیزهائی که نمی‌داند را …

و اِنّها لکبیرهٌ الا علی الخاشِعین!

سفرِ نیم روزه‌ی قاچاقی و مخفی، که زعما اگر بو از آن می‌بردند حسابِ حقیر با حضرات کرام‌الکاتبین بود و داغ و درفش و اخم و گله، وقتی داشت تمام می‌شد و چراغ‌های شهر در انتهاترین نقطه‌‌ی دید داشتند نمایان می‌شدند به نشانه‌ی این‌که کم‌کم داریم می‌رسیم، یادم انداخت یک شکر بزرگ و دائمی به …

ما کجائیم در این بحر تفکر تو کجا؟!

دمغ بود. با گرهی در ابروان و لب و لوچه‌ای آویزان. پرسیدم باز چه مرگت شده که کل‌هم اجمعین کشتی‌هایت به گِل نشسته‌اند و دل و دماغ و حال و احوالت دیگرگون است؟ گفت: مرگ از این بالاتر که روز شب می‌شود و شنبه به جمعه می‌رسد و بهمن به اسفند و من همت نمی‌کنم …

رسد آدمی به جائی…

و فرمود: همانا انسان تا وقتی که در نماز است جسم او و لباسش و فرش زیر پایش و در و دیوار و هرچه در اطراف اوست تسبیح می‌گوید! پس چه زشت است که انسان در نماز متوجه خدای عزوجل نشود و از فرش زیر پایش پست تر گردد. امیر بیان و مولای متقیان، امام …

حرف‌های خوب؛ آدم‌های خوب/۲

به عوض خیلی دیگر از هم‌کاران که اسم‌شان در لیست قبولی‌های آزمون اخیرِ سازمان نیست و دچار دل‌هُره و یأس و ناامیدی‌اند، اسم و تفضیلاتِ ایشان هم جزءِ قبولی‌های آزمون استان و شهر خودمان است و هم لایِ قبولی‌های استان هرمزگان. اسمش را می‌خواهی بگذار شانس و بخت و اقبال، یا هر سبک و صناعت …

حرف‌های خوب؛ آدم‌های خوب

همان غلامِ سال‌های سابق بود. با سیبیلِ تُنُکِ آنکارد شده و ریش سه تیغ اصلاح شده و لباسِ یک‌دست مشکی و کفشِ پاشنه خوابیده‌ی واکس خورده‌ی براق. عشقش هم همان عشق سال‌های سابق بود. محبِ فاطمه و واله‌ی ایامِ فاطمیه. آمده بود پیِ کاری برای تدارک ایام فاطمیه که بعدِ “سیزده” شروع می‌شود. پرسیدم: غلام! …