بچه که بودم افتخار می کردم که امام پدر همه فرزندان شهداست و پدر من نیز هم. افتخار می کردم که جماران رفته ام و امام را از نزدیک دیده ام. بچه که بودم ، روزی را بیاد دارم که صبحش ،مدرسه مان تعطیل شد. همه گریه می کردیم و من نمی دانستم ، چرا؟!!! …
به راننده ای که کمربند ایمنی اش را نبسته بود اشاره کرد که بایستد … چند لحظه بعد مرد میانسالی از ماشین پیاده شد و به سوی او رفت. افسر جوان توقع داشت که راننده بهانه ای بتراشد و از جریمه نجات پیدا کند. اما مرد گفت: ببخشید من جانباز شیمیایی هستم، نمی توانم کمربند …
یکی می گفت: کشته راه عشق ، رهرو اسماعیل است … همین … !
این که هر سال ، بیست و دوم فروردین ، یوم الموعود من شده است ؛ این که هر سال ، بیست و دوم فروردین ، خورشید جور دیگری می تابد و زمین انگار سنگینتر شده است ؛ ابن که هر سال ، بیست و دوم فروردین ، روی من به سوی تو شده است …
دلم برایت می سوزد که به جرم نحسی سیزده و یا هر چیز دیگر، بی رحمانه روی سقف ماشینهایمان می گذاریمت و تو را بدست بازی ناجوانمردانه ی باد می سپاریم که سرنگون شوی و نحسی سیزده , به در شود ؛ عضو مظلوم هفت سین. جالب نیست؟ اینکه تو را دستان مهربان مادربزرگ می پرورد و دست آخر مغضوب …
««ان للقلوب شهوه و اقبالا و ادبارا»»دل یک میلی داردو اقبالی و ادباری.««فاتوها من قبل شهوتها ادبارها»»کوشش کنید آنرا از ناحیه میل آنها پرورش بدهید و بزور وادارش نکنید.««فان القلب ادا اکره اعمی»»قلب اگر مورد اکراه و اجبار قرار بگیرد ،کور می شود،یعنی خودش را واپس می زند… از کتاب تعلیم تربیت اسلامی استاد شهید
بسم الله اینروزها،کرشمه ی یک اتفاق خوب،انگار که باصدهزار ناز و ادا می خواهد که برمن ببارد.آنهائی که بوئی از آنچه اینروزها بر من می گذرد را شنیده اند، می دانند که چه حس لطیفی بامن است و مرا اینسو آنسو می برد، که ««ان مع العسر یسری … »»
دنیا که شروع شد زنجیر نداشتخدا دنیای بی زنجیر افریدادم بود که زنجیر را ساختشیطان کمکش کرددل زنجیر شد . زن زنجیر شد دنیا پر از زنجیر شد وادم ها همه دیوانه زنجیری !خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید شاید نام زنجیر شما عشق استلیلی میدانست خدا چه می خواهدلیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش …
ماه مبارک که میرسد این حدیث نبوی – صلی الله علیه و آله – را زیاد می شنویم : که ای بندگان خدا … ماه خدا به شما روی آورده … ماهی که خوابتان در آن عبادت و نفسهایتان تسبیح رب العالمینند … نمی دانم چرا ما ها عادت کرده ایم همیشه و همه جا …
برون شو ای غم از سینه، که لطف یار می آید تو هم ای دل زمن گمشو،که آن دلدار می آید سر شب،وقتی داشتم آماده می شدم برم مسجد برای احیای شب بیست و سوم،به گناهام و روسیاهی ام فکر می کردم و اینکه کدوم یکی از گناهای این یک سالم بزرگتر از اونای …
