بایگانی برچسب: خوی

بلای انتشار

روز دوم یا سوم انتشار آگهی بود که یکی از بچه‌های بالا زنگ زد و بعد از حال و احوال کردن‌های معمول، مستقیم رفت سراغ اصلِ این مطلب که «چرا برای اجاره محل دکه حجاری، آگهی داده‌اید؟» وا رفتم. باید برای کاری که باید انجام می‌شد، دلیل می‌آوردم. معلوم بود که مسلم رفته و کسی …

قیمت من یا قیمت دکه؟

در گوشه‌ای از سالن پذیرش سازمان، جلوی چشم ارباب رجوع، سنگ گرانیتی مرغوبی گذاشته بودند در ابعاد ۱ در ۱.۵ متر که سوره حمد به خط زیبای شکسته نستعلیق رویش حجاری و با رنگ طلائیِ چشم‌نوازی رنگ‌آمیزی شده بود و از وقتی من یادم هست، این سنگ آن گوشه بود و بود و بود؛ از …

بای بسم الله

قبرستان و ملحقاتش جزء چیزهائی هستند که آدم به خودی خود دوست ندارد هیچ مواجهه‌ای باهاشان داشته باشد و صبحِ کله‌ی سحر از خانه بیرون آمدنی با آن‌ها مواجه شود. قضاوتی در مورد بد و خوب بودنِ این ناخوشایندی ندارم اما این‌را باید در نظر داشت که اگر نحوستی در رخ به رخ شدنِ مدام …

هزاردستانِ هزار داستان

از روزی‌که آمده‌ام سازمان، برنامه‌ام این است که یکی دو ساعتِ اولِ وقت اداری را در سالن پذیرش باشم. عمده‌ی مراجعات و آمد و شدها هم که مال کسانیست که داغ عزیزی دیده‌اند و با آن حال آمده‌اند برای تکمیل فرم‌ها و انجام کارهای اداری و پرداخت هزینه‌ها، تا همان ۱۰، ۱۱ صبح تمام می‌شوند …

کرامات الجابریه

یکی دو هفته از آمدنم به سازمان گذشته بود و کم‌کم داشت سیل پیام‌های تبریک به مناسبت انتصاب به جا و شایسته‌ی اینجانب به سمت مدیرعاملی سازمان فرو می‌نشست که موجی از تماس‌ها و سفارش‌ها مبنی بر این‌که «هوای جابر ما را داشته باش!» از اطراف و اکناف بلند شد. و جالبش این‌که جابر، جابرِ …

حماسه‌ای به نام جابر

برای گرفتن تصمیم در موضوعی، هم باید از تجربه‌های قبلی و راهی که طی شده تا رسیده‌ایم‌ به این‌جا، هم باید استفاده کرد و هم باید استفاده نکرد! باید از تجربه‌ها استفاده کرد چون تجربه را تجربه کردن و آزموده را آزمودن خطاست. و باید استفاده نکرد، چون اگر تجربه‌، محصول قابل دفاعی داشت، کار …

حواله

چندماهیست که سر قول و قراری که باهم داریم، عصرها بعد از کار یک‌سر می‌روم قطعه شهدا و زیارتی و ارادتی و غر زدنی و درددلی و همگی البته ظرف سی چهل ثانیه و سرپا و از پشت شیشه‌های عینک دودیِ ضدآفتابِ بُرنده‌ی تموز و راهم را می‌کشم و برمی‌گردم خانه. مختصر و سرپائیش هم …

یک روزِ آرام در آرامستان

برغم این‌که دربان و نگهبان و منشی و دفتر و دستک ندارم و هر کسی در هر مقیاس و مقام و رده و عرض و طولی می‌تواند سرش را بیاندازد پائین و یک‌راست بیاید تو و حرفش را بزند و هیچ حائل و حاجب و ممنوعیتی برای ورود برای هیچ کسی نیست و برغم این‌که …

کَس و کار

علتش ابتلا به فقر بود یا اعتیاد، یا ورشکستگی قبل از اعتیاد؛ نمی‌دانم. همین را می‌دانم که او در ۲۰ سال گذشته، یک روز خوش نداشت و یک چکه آب خوش از گلویش پائین نرفت و روزش چنان شب تار شده بود که توان رتق و فتق یومیه خود را نداشت و دست آخر، در …

شغل امن

آن روزهای اولی که کرونا آمد، کسی از اهالی سیاست گفت که این بیماری، نظم نوینی به جهان خواهد داد و دنیا را به بعد و قبلِ خودش تقسیم خواهد کرد. خیلی‌هامان این حرف را شنیدیم و نشنیدیم. یعنی متوجهِ عمق اتفاقی که در حال وقوع بود نبودیم و خیلی‌هامان هنوز که هنوزست متوجه‌ش نیستیم. …