کنت دما رانش: «ایرانیها افراد سرسخت خاورمیانه اند که وقتی دارای احساسات مذهبی میشوند، دوبرابر خطرناک میشوند. اکنون شناخت، مطالعه و نبرد با آنها در سطوح مختلف، بیشتر از هر زمان دیگری اهمیت یافته است. در حال حاظر ایرانیان شیعه به خوبی برای مبارزه، که همیشه بخش جداییناپذیر تاریخ، فرهنگ و مذهب آنها بوده است …
حاج ولیالله کلامیِ زنجانی را اول بار وقتی دیدم که آمده بود خوی تا در نمایشگاهی که بچهها برای تعظیم شعائر ایام فاطمیه در محوطه مسجد رو بازِ مطلّبخان بیاد شهداء برپا کرده بودند، شعر بخواند برای شهداء و مادر مظلوم و مفقودالقبرمان حضرت صدیقهی طاهره – که سلام خدا بر او باد -. خیلی …
به من بود به این زودیها راهم کج مکیشد سمتت. یعنی هزار و یک دلیل میآوردم که زیارتت توفیق میخواهد و مقدمه میخواهد و یکهوئی نمیشود و حتا شاید توقعم این بود که باید! دعوتم کنی و به خوابم بیائی و فیلان. تو اما شهیدی. شاهدی. دست در پردههای غیب داری و بلدی کِی و …
اُوخشاما از جمله لغات زبان آذری است که معادلی در فارسی ندارند. از آن دسته عباراتی که باید برای فهماندنِ معنیاش به مخاطبِ غیر آذری زبان باید کلی صغرا و کبرا بچینی و دست آخر هم معلوم نشود که مقصودت را توانستهای منتقل کنی یا نه. الغرض اُوخشاما واگویهایست مرثیهای شکل از زبان مادر و …
وقتی که رفتند امیدشان به شهادت بود. یا جانبازی. یا تهِ تهش اینکه بروند و دِینشان را به ایمان و انقلاب و کشورشان ادا کنند. فکرش هم عذابآور بود که بروی جنگ و ورق برگردد و نه کامی از شهادت بگیری و نه نصیبی از جانبازی و بیفتی دست مشتی مزدور بعثیِ آدمکُش و گرفتار …
حاج رجب قبل آنکه به دیدار رهبر برود و آرزوی چندین و چند سالهاش برآورده شود، جانبازی بود گمنام با چهرهای که خشونت جنگ نابرابر و ناجوانمردانه رویش مانده بود و در کوچه پس کوچههای یکی از محلات فقیرنشین مشهد روزگار میگذراند؛ کسی که کسی او را نمیشناخت و کسی رغبت دیدارش را نداشت. حاج …
کارگر، بنا، معلم، دانشجو، بقال و راننده تاکسی و آرایشگر… . کسی وقتی میرفتند نپرسید از شغل و حال و روزشان. همهشان به صف شدند که بروند. که بروند تا ایران بماند. تا بمانیم. تا تاریخمان لنگهی تاریخ حملهی مغول و چنگیز و اسکندر نوشته نشود. تا کیانمان تکه تکه نشود. تکه تکه شدند تا …
یک سال و یک ماه بعد از شهادت حامد بعون الله الحی القیوم در عصری داغ و تابستانی در شهری که حامد روزی روزگاری نه چندان دور و دیر، در آن قدم زده بود و سایهاش افتاده بود روی سنگفرشهای خیابانهایش از کتاب “شبیه خودش” که به عشق و شوق نوشته شده در فقرهی زندگیِ …
حامد هشت نه ساله بود که مادرش نماز و سورههای کوتاه را یادش داد. هر روز دم غروب منتظر بود پدرش مغازه را ببندد و بیاید که سه تائی باهم بروند مسجد؛ امیر و حامد و پدر. ظهرها که پدرش نبود جانمازش را که سوغات مشهد بود و وسط مٌهرش یک آینهی کوچک داشت با …
بالاخره کتابِ حامد چاپ شد. سومین کتاب از مجموعهی “مدافعانِ حرم” انتشارات روایت فتح که قضا را سومین کتابِ چاپ شدهی من هم هست؛ بعد از دو کاری که برای پدرم نوشتهام: “اشتباه میکنید! من زندهام” و “درضیه”. “شبیه خودش” کتابی که بنا نبود قبل از کاری که برای شهید “مصطفا حامدِ پیشقدم” شروع کرده …
