“کربلا ما را در خیل کربلائیان بپذیر! ما میآئیم تا بر خاک تو بوسه زنیم و آنگاه روانهی دیار قدس شویم… .”
وَدَّ الَّذینَ کَفَروا لَو تَغفُلونَ عَن أَسلِحَتِکُم وَ أَمتِعَتِکُم فَیَمیلونَ عَلَیکُم مَیلَهً واحِدَه + کافران آرزو مىکنند که شما از جنگافزارها و ساز و برگ خود غافل شوید تا ناگهان بر شما یورش برند.
وَ شَدَدنا مُلکَهُ وَ آتَیناهُ الحِکمَه وَ فَصلَ الخِطاب + و حکمرانیاش را استوار گردانیدیم و او را حکمت و کلام فیصلهدهنده عطا کردیم… .
کاش آن مقدار که دشمن روی بازماندگان جنگ حساب باز کرد و روی منش و مسلک و نگاهشان سرمایه گذاشت، ما هم میدانستیم که زخمهای کاریِ جنگ به این زودیها خوب نمیشوند و میدانستیم زخمِ کهنه اگر سر باز کند درد جای همه چیز را میگیرد و درد گاهی حتا ایمان را هم میخورد… .
دلم هر بار یاد مظلومانِ غواصِ شهید میافتد، میگیرد. در غربت در اوج مظلومیت و سمت، با تمام سنگدلی با دستهای بسته، فرشتگانِ از آب گذشته… نمیدانم چه حکایت غریبی دارد آب. داستانش با موسای نبی وقتی در آب رها شد و وقتی مردمش را از آب گذراند. با یونس در بلای موجهای سهمگین و …
برای دلیریهای دریادار دوم شهید ناصر فراهانی. رضواناللهعلیه “فراهانی” ابتدا برای من نام جدید کوچهی وزیری بود در بلوار ولیعصر (عج) که بعد انقلاب عوض شده بود و بیهیچ زمینه و اطلاع دیگری فکر میکردم لابد این نام را برای پاسداشت یاد و نامِ “قائم مقام فراهانی” که استاد امیرکبیر بود و پایهگذار بسیاری از …
“ما یکصد و هفتاد و پنج نفر بودیم بیست و هفت سال رقصیدیم با ماهیها در کربلایی که مالامال از آب بود. ”
وقتی ساک کوچکش همراهِ جنازه آمد، تویش یک تکه کاغذ کوچک بود. کل وصیتنامهی شهید شانزده ساله* هماین یک جمله بود: “حیف نیست در زمانِ شهادت و وقتی که پنجرهها برای پر گشودن باز است، آدم با مرگ بمیرد…؟!” – – – – – – *. شهید سیدرضا سیدارونقی
فضای جامعهی ما همیشه باید مملو از یاد و عطر و حضور شهدا باشد. روحیهی ایثار و شهادت باید در لابهلای اجزای جامعه رسوخ کند. نام مردانِ مردی که حماسهی هشت ساله آفریدند باید همیشهی خدا مقابل چشمانِ ما باشد. شهید را باید به دل سپرد و نه به خاک. ما مدیونِ ایثار و حماسهای …
حضور در بین مخاطبان و آنها که تو را فقط از روی اسمی که روی کتابهایت نوشته شده میشناختند، تجربهی شیرینی بود. خاصه آن همسر جانبازِ اعصاب و روانِ شیمیائی که ردِ رنج طولانیِ سالها پرستاری در خطوط عمیق پیشانیاش و چشمهای خستهاش پیدا بود و گله داشت که چرا به زندگیِ شهدای زنده نمیپردازم… …
