سفر

عمو صفر

روده درازی پیرمرد که صد و شصت کیلومتر به درازا کشید و خستگی را در چشمان خسته و بی‌خوابم ته‌نشین کرد، می‌ارزید به آموزه‌هائی که به دائره‌ی دانسته‌هایم اضافه شد و ذوق کردم از دیدار مردی جنگ دیده از بلندی‌های جولان و پنجوین عراق و مسکو و موصل و حیفا! راست و دروغش پای خودش …

مثل دریا؛ مثل موج

گفت «طوری بایست که هم دریا را ببینم، هم تو را» و «میم»ِ “ببینم” را چنان مالکانه ادا کرد که یک آن حس کردم آفریده نشدم مگر برای قرار گرفتن در کادری که او دوست داشت ببند. یک‌سالِ پیش. درست مثلِ هم‌چه روزهائی که غروب‌ها رنگِ ابر دارند و سوزِ ملایمِ پس از باران‌های اردی‌بهشتی …

برشی از کتاب “اشتباه می‌کنید! من زنده‌ام”

فصل اول؛ روایت دوم:علی از چشم مادر = = = = = = …آن‌روز عصر که دوره نشسته بودیم روی تخت کنار درخت توت، وقتی منظر گفت بالاخره توانسته نظر عمویش را عوض کند، از خوشحالی نماندم بپرسم چطور و با چه زبانی؟ با شوق دویدم توی کارخانه تا مژده را به علی بدهم. فردایش …

مشهدِ اردی‌بهشتی

اردی‌بهشت مرا یاد مشهدِ خلوت و شب‌های خنکی می‌اندازد و حسرتی هر ساله که هم‌قدمم شوی و تو هیچ سال با من به پابوس نیامدی… اردی‌بهشت یعنی بوی کتاب و نمایش‌گاه و مشهدِ قاچاقیِ یکی دو ساعته در فاصله‌ی میلی‌متری پروازِ رفت در دلِ سیاهی شب و ذخیره‌ی جا در طیاره‌ی سحرگاهیِ برگشت و قراری …

مدرسه پیرمردها

و سفر به من آموخت که؛ پیرمردها در هر نقطه از عالم و در هر فصل در یک هیئت و یک لباس و یک شکل‌اند. خواه تابستان باشد، خواه زمستان. چه ترکستان باشد، چه مازندران و عراقِ عجم و عراقِ عرب و هر سو و کشوری که فکرش را بکنی… پیرمردها، همه شعر بلدند و …

زان سفر دراز خود، عزم وطن نمی‌کنی؟

هر به سفر رفته‌ای روزی برمی‌گردد. به‌تر این‌که؛ روزی باید! برگردد. این قاعده‌ی سفر است که فصل آخر قصه‌ی هر سفر، به برگشتن و بازگشتن ختم شود. اما این روزها که مردمانِ به سفر رفته، از مسافرت ایام نوروز برمی‌گردند و هر کسِ به سفر رفته به هر شیوه رهی می‌جوید که عزم وطن کند …

دور دنیا در هشتاد روز

از الآن تا روز انتخابات کم از هشتاد روز مانده. دور دنیا را هم که بخواهی به سرعتِ “آقای فیلیس فاگ” بگردی، در هشتاد روز تمام می‌شود. یعنی به عوض وقتی که صرف می‌کنید برای دوره چرخیدن محله به محله برای اخذ حمایت زعمای قوم و ریش سفیدها و معتمدین و لابی‌های شبانه و نصف …

و اِنّها لکبیرهٌ الا علی الخاشِعین!

سفرِ نیم روزه‌ی قاچاقی و مخفی، که زعما اگر بو از آن می‌بردند حسابِ حقیر با حضرات کرام‌الکاتبین بود و داغ و درفش و اخم و گله، وقتی داشت تمام می‌شد و چراغ‌های شهر در انتهاترین نقطه‌‌ی دید داشتند نمایان می‌شدند به نشانه‌ی این‌که کم‌کم داریم می‌رسیم، یادم انداخت یک شکر بزرگ و دائمی به …