داستان بعضی دلتنگی ها انگار تمامی ندارد با نوشتن و خواندن و حسرت خوردن نه که تمام نمی شود که تازه تر هم می شود… قصه همان است که بودست! درست که شلمچه و فکه و ابوقَریب و چزابه و اروند و بازی دراز و حاج عمران و کانی مانگا، هر کدام مثنوی هفتاد من …
پرسید: حال پیاده رفتن داری؟ گفتم: ما که عمری ست پیاده ایم! این چند قدم هم روش! و رفتیم و رفتیم و رفتیم آن قدر که توانست رازی را عیان کند که نمی توانست… و کاش هیچ وقت نتوانسته بود… و من نشستم! آن سان که انگار از اول روز فقط نشستن آموخته باشم. و …
نه زخم کهنه بند می آید نه برف پشت پنجره، نه خاطرات تو. === سید علی میر افضلی. کتاب داستان همشهری. شماره دهم. بهمن نود
هوا هی سرد و گرم می کند تا زایش دوباره را یادمان بیاندازد. تا یادمان بیاندارد در پس این همه روز تکراری و کم آفتاب، اتفاقی در شُرُف وقوع است. هر اسفند که نفس روزهای آخر تقویم به شماره می افتند، یاد شعر مرحوم سلمان هراتی می افتم که تا عمر داشت، آمدن هیچ بهاری …
می گویند هر گُلی بوئی دارد! و من چه می دانستم که دروغ می گویند! من چه می دانستم که گُل داریم و نه گُل ها! یار داریم و نه یاران! آن سان که خدا داریم و نه خدایان! و من دانستم در دنیا – در همه ی دنیا – فقط یک گُل می تواند …
یقین کرده ام: این روزها این روزهای سخت، روزهای سخت ِ قبل از واقعه اند. باید این روزهای سخت بیایند و باشند و بگذرند تا مثل منی ناز پرورده تنعّم سرد و گرم بچشد تا راه بَرَد سوی دوست. شیوه ی رندان بلاکش، همین بوده و خواهد بود. به انکار مکوش…
هنوز بعد این همه سال ته مانده ی خواستنی آن زهر ِ چون عسل در جانم مانده. سخت است پاک کردن یاد ِ بادی که وزید و بوی تو را منتشر کرد. سخت است از یاد بردن قدم هائی که با تو برداشتم… سخت است فراموش کردن نمازی که در محرابش طاق ابروی تو بود… …
موسم حج است و دوستان سفر قبله، یکان یکان زنگ می زنند که حال خوش شان را با من که روزی روزگاری هم پایشان و رفیق راه شان بوده ام در بیابان های پرلهیب حجاز، به اشتراک بگذارند. دوستانی که شاید اگر نبود ایام تشریق و منی و سعی و صفا، هنوز یاد من نمی …
روزهای داغ تابستان که شروع شد تحملش کردیم به امید روزهای هزار رنگ پائیز و خلسه های عصرانه اش و بوی چوب نیم سوز بساط آتش و کباب صبح جمعه اش پائیز آمد و تو نیامدی پائیز آمد و صفایش نیامد … پائیز را هم به امید زمستان و اسفند و شکوه پایانی اش صبر …
چرک نویس های سال هشتاد و هشت اَم دارند تَه می کشند. هر روز که روی آن ها می نوشتم دانه دانه اتفاقات بهار و تابستان و پائیز سال ِ فتنه!!! برایم مجسم می شد. و یادم می آمد در پائیز آن سال پر حاشیه زیر آن پل و روی نیمکت های بتنی بوستان کناری …
