در یکی از هماین روزها در حوالیِ شامِ خراب بر فراز نِـی با لبانِ چاک چاک و تشنه با صدای داودی و صلابتِ حیدری و تنزیلِ محمدی آیه خواندی ام حسبتَ انَّ اصحابَ الکهفِ و الرقیم کانوا مِن ایاتِنا عجبا… + و رُخسار ِ ماه مثالت کهکشانِ روشنِ هفده ستارهی بر بالای نِـیها بود و …
در آن سالِ پیش از فتنه که تازه داشتی جوانه میزدی در رگ و ریشهی ما، برف دیر کرد و دیر کرد و دیر کرد تا دهمِ ماهِ دهم بیاید و برایمان برف بیاورد. برفِ دیر کرده آمد و تو آمدی و ما را با خیالت آغشته کردی و رفتی… . امسال اما دشتِ اولِ …
و گره سر در گمِ کلافی که دستم دادهای فقط با سر انگشت تو آشناست و با عزمِ دستانِ گرهگُشایت باز شدنیست و لا غیر!
به هر دری میزنم تا در به رویم وا کنی! لذتِ تماشای زائرانِ پیادهی اربعینت – ولو از دور و ولو به قاعدهی چند قدم – هنوز و همیشه با من است… .
گفت: بیاموز که؛ میوهی درخت صبر یقین است و شک مقدمهی غلبه بر همهی اما و اگرها. و گفت: چه باک از شماتت اعداء وقتی در راه راست قدم برمیداری… .
ارزشی هر چیزی به اندازهی تلاشیست که برای به دست آوردنش میکنی. و این قانونِ همیشهی طبیعت است که؛ خوبها سخت به دست میآیند و لائقِ بیشترین تلاشهایند!
«بابای بزرگ» میدان که با ما خویشآوندی و نظر حُسنِ خدمت داشت، یکی از شالهای ابریشمیِ نفیس را با حاشیهی دستدوزی شده؛ جدا میکرد و به من میداد. آنرا گرد گردن میپیچیدم. از بسیاریِ اشک که بر آن ریخته بودند، چروکیده بود و بوی کهنهگی میداد. شاید دویست سیصد سال بر صدها گردن پیچیده شده …
برای من، همشهریِ داستان از شمارههای اولش که حاصلِ طبعِ جنابِ قزلی بود شروع شد. شمارههائی که نه به صورت ماهیانه و مرتب که به طور دورهای و با پرداخت به آثار قلمیِ یکی از غولهای ادبیات معاصر منتشر میشد. طبعا، بعدها و بعد از انتشار چند شماره و وقفهای که در کار نشرش حاصل …
‘چه دشوار است پیمودن به هجرانِ تو؛ منزلها به یادت آنچنان نالم که؛ ماند ناله بر دلها…’
راه آن است که؛ چون رَوی، رَسی! تمهیدات. عینالقضات همدانی
