یکی دو هفته پیش، فکر میکنم قبل از عید قربان، با حامد که حالا شده «حاج حامد» و جزء حاجیهای امسال است حرف میزدم. میگفت دنبال آن است که ساعت پرواز برگشت به تهرانش را که اعلام کردند، بلیط بگیرد و لدیالورود، از فرودگاه امام صاف برود نجف زیارت امیر علیهالسلام و سیدالشهدا و جَلدی …
شیوهها عوض شده میدان هم. مثل دهه شصت نیست که جنگیدن عبارت باشد از اسم نوشتن برای اعزام به جبهه و بلد بودن تیر انداختن با کلاشینکوف و برنو و ژ۳ یا کار با خمپاره و توپ ۱۰۶میلیمتری. الان زمین بازی، نه فقط خاک که هوا و فضا و فضای مجازیست و طُرفه اینکه جنگ …
ایرانِ ما بزرگ و عزیز و تاریخی است ایرانیها هم؛ بزرگ و عزیز و ریشهدار و یکپارچهاند و بلدند در عین تنوع و اختلاف، سرِ حادثهها یک روح شوند در جانهای هم. آن سان که سروده؛ «متحد جانهای شیران خداست» ایرانیها امروز در جغرافیای تاریخی و تمدنیشان در ایرانیترین حالی که تا حال داشتند یک …
یکی از معدود مرسدس بنزهای خوی را سوار میشد و آن سالها اساسا کسی غیر از او و مرحوم آقامیرولیالله ذاکری، آخوند دیگری پشت رول نمینشست و رانندگی آخوند، متاع نوبری بود. بنز دلبرش هر از گاهی میافتاد دست میرموسی[۱] که از قِبَلِ آن مجالکی فراهم شود تا حظِ نشستن داخلش نصیب و قسمت ما …
پدرم درست سه روز بعد از به دنیا آمدن من، وقتی نتوانسته بود جبهه و عملیات والفجر مقدماتی و بچههای مردم را که دستش امانت بودند را ول کند و برگردد خوی بالا سرِ به دنیا آمدنِ بچهی خودش بایستد، جائی گوشهی بُنهی تدارکات لشکر عاشورا در دشت عباس، نشسته بود به نوشتن از دریغ …
من و آقای استاد ذیحق، خیلی سال است که رفیقیم. رفیق که میگویم یعنی دارم به خودم رتبه میدهم و شاید شأن ایشان را کم میکنم. یکروز در خلال روزهای ابری و دلگیرِ دی از سال ۱۴۰۰ که هوا بس ناجوانمردانه سرد بود، پیام دادند و قرار گذاشتند بیایند دفتر من و من خوشحال از …
من حاج مهدی را ندیده بودم. از او اسمش را شنیدم وقتی ریق رحمت را سرکشید و سر در گریبان خاک برد، شبی از شبهای بهار سال ۱۳۷۷ آغام خدا بیامرز به جهت اینکه عملا یادم بدهد نحوهی آمد و شد و شیوهی نشستن و برخواستن در مراسم عروسی و عزای مردم را، دستم را …
اینکه یک سفر روندهی تنها که از ماهها قبل، قصد و تمهید سفر به قلب تمدن عثمانیها در سر داشته باشد و درست چند روز مانده به ایام عزا، از تنهائی به در آید و عروس آذریها شود و عهد در همان گامهای اولِ زندگی مشترک و یکی شدنش با رفیق ترکزبان ما، همداستان شوند …
آن سالها جوان بودم. سرم سوداهای کمتر داشت و بیشتر مال خودم بودم و روز و ماههائی بود که به جهت دیدارِ عزیزی، هی دم به ساعت تهران میآمدم و چون شبمانی در تهران را نمیدانم برای چه خوش نمیداشتم، حساب کتاب کرده بودم که عوض پول هتل، یک بلیط رفت و برگشت تهران-مشهد-تهران که …
از قضا منی که الان چهل سال بیشتر است حسین، پسرِ علی شرفخانلو شدهام، در سن و سالیم که در کوچه و خیابان برای طفلان و نوجوانانِ ناشناس که اسمم را بلد نباشند، عمو خطاب شوم و ماجرا وقتی جالبتر میشود که بدانیم همهی آنها که مرا از نزدیک میشناسند میدانند که همهی دوست و …
