خ؛ مثلِ باران!

نمی‌دانم چرا هر بار که باران می‌بارد، یاد آن روز ِ دور و آن گفت‌وگوی دراز می‌افتم که باران نم‌نم می‌چکید روی شیشه‌ی ماشین و هر از چند ثانیه یک‌بار تیغه‌ی پلاستیکی برف‌پاک‌کن به حرکت در می‌آمد و رد قطرات را از روی شیشه می‌برد تا جلویم! را به‌تر! ببینم… و تو هی اوج می‌گرفتی …

رقصی چُنین میانه‌ی میدانم آرزوست!

پنداری شعرهائی که سال به سال یادشان نمی‌افتد و افتاده بودند در گوشه‌ی تاریک ذهنش و به کارش نمی‌آمدند، یک‌هو تراوید و تراوید تا برسد به این مصرع از غزلِ دل‌فریبِ خواجه که؛ “یک دست جامِ باده و یک دست زلفِ یار” که بخواند و اوج بگیرد و در کمالِ سماعِ مستی، اشکش سیل شود …

یا من اذا سئلهُ عبدٌ اعطاهُ

یادم نمی‌رود اضطراری که داشتم و آرامشی که دادی را. شبِ رغائبِ پارسال و رحمتِ واسعه‌ای که وسعتش مرا در بر خود گرفت و آویزانِ ریسمانِ اجابتی شدم که از سر بنده‌نوازی به سویم دراز کرده بودی. ام‌سال اما نه حاجتِ سال پارینه را دارم و نه اضطرار ِ آن روزها را. اما بنده‌ای که …

مثل دریا؛ مثل موج

گفت «طوری بایست که هم دریا را ببینم، هم تو را» و «میم»ِ “ببینم” را چنان مالکانه ادا کرد که یک آن حس کردم آفریده نشدم مگر برای قرار گرفتن در کادری که او دوست داشت ببند. یک‌سالِ پیش. درست مثلِ هم‌چه روزهائی که غروب‌ها رنگِ ابر دارند و سوزِ ملایمِ پس از باران‌های اردی‌بهشتی …

تقدیم‌نام‌چه

هر هفته که می‌رفت شهرستان و عصر جمعه برمی‌گشت، می‌دانستیم خورجینش پُرِ رخت و لباسِ شسته و غذای نیمه آماده و میوه‌ی نوبرانه و سبزی خوردن به قاعده یکی دو وعده و پنیر و ماست و کشک محلی و انواع ادویه و سبزی پاک و فریز شده برای آش و خورشت است. این هفته اما …

ما همه سرباز توئیم!

آن‌سان که اوضاع کواکب و شوارعِ منتهی به پاستور نشان می‌دهد، این یک ماه و دو سه روز باقی تا انتخابات باید که پر از فراز و نشیب و سختی و فتنه باشد. خیالی نیست. ما در کوره‌ی غبارآلودِ فتنه‌ی ۸۸ آن‌قدر آب‌دیده شده‌ایم که بلد باشیم از معرکه‌ای که مهلکه‌ی عالی‌جنابان منحرف و مرتجع …

حی علی الفلاح…

رویِ رودِ روانِ رجب که راه افتاده در روزهای بهشتیِ اردی‌بهشت قایقی هست که می‌شود سوارش شد و تا شعبان و تا فصل میهمانی خدا رفت… رودِ روان چشم به راه کسی نمی ماند! دورِ فلک درنگ ندارد و خورشیدِ مِی ز مشرقِ ساغر طلوع کرده برخیز و عزمِ جزم به کارِ ثواب کن… + …

در جنگل گیسوی تو آهوست پری‌شان…

نخ تسبیح تربتم پاره شد. همانی که آویزان آینه‌ی ماشین بود و تو هدیه‌اش آورده بودی. راستی، یادت هست آن تابستان پر آشوب را که زائر کربلا شدی؟ نخ تسبیح تربت، انگار بسته به بند دلم بود که چون از هم گسیخت، بند دلم نیز پاره شد. فکر کردم چه شنبه‌ی شومی که صبحش با …

بی تو در این وادیه کج می‌رویم!

در شهر باران‌زده و بین مردم سیاست‌زده غریب‌تر از نام تو نیست. این مردم – که من هم جزء آنانم – عادت کرده‌اند به دل خوش کردن با نام تو. مردمان عصر ما نه به دنبال امامِ قائم که محبِ امامِ غایبی‌اند که بشود بِاَیّ ِ نحوٍ کان از او مجمسه ساخت و با خیالش …

تو بی‌تو نبوده‌ای؛ معذوری!

دل وقتی می‌گیرد که تنگِ چیزی یا کسی باشد که نیست. وقتی که هوای کسی و چیزی به سرش بزند و آن کس و آن چیز دمِ دست نباشد. از جائی به بعد، دل‌تنگی جایش را می‌دهد به بغض. به عُقده. به فروخوردن و انباشت شدن روی همِ غصه‌ها. شاید شما که سنّ ِ نبودنتان …