شب سرت را بالا کن.ببین چقدر چشم از آسمان زل زده و دارد زمین را گاه می کند. همه دارند اینجا را می پایند. خسته هم نمی شوند. مگر اینجا چقدر قشنگ است که این همه نگاه می کنند. صبح که هوا روشن شد تو هم نگاه کن ببین چی بود قضیه.* *. باران خلاف …
وقتی می خواست پیاده شه، رو کرد به م و گفت الهی به حق پنج تن، خدا ام شب هرچی تو دلته بهت بده! آقا اجازه؟ هر چی که تو دلمونه؟ هر چی؟؟؟
گفتم خب مامان باباش خوبن؟ گفت مامانش که آره خوبه، باباش هم لابد خوبه. بعد یه ذره ساکت شد ادامه داد: باباش شهید شده. بعدش من ساکت شدم. بی جهت لابد.
وقتی تو رفتی من جانمازم را جمع کردم و غزل سرودم. همه عاشقانه، همه ناب از دستهای غیورت سرودم. و از نگاه خشمگینت! از بیداریهایت که عشق را سرودی عزیز بود. از سنگر و تفنگ از کلام بلیغت که با جهاد و نصرت الله و فتح همراه بود. از تو سرودم تا به خوابی ژرف …
ما خیلی که هنر کنیم، از کلهم اجمعین رمضانت، تشنگی و گرسنگی اش را می فهمیم و تحمل کردنش را. اصلن اینکه گفته ای: ( نفس کشیدن در فضای رمضان، سُبّوحٌ قُدّوس کردن است و خواب هایتان عبادت) کار ما را راه می اندازد! خیلی که هنرمند باشیم، نفس هایمان را عمیق تر می کشیم …
رمضان! شروع شده است. ماه خدا ماه تسبیح نفس ها و عبادت خواب ها. ماه ِ ساعت جدید ِ کار!!ها. فرمایش فرموده اند که از ۹ تا ۲ عصر برویم سرکار. ولی کسی نفرمود؛ کِی ها می آئی سراغمان. کِی ها منتظر آمدنت باشیم. کِی ها به مان سر می زنی و اصلن به مان …
ماه خدا نزدیکست … و (خدا) نزدیک تر! جویند همه هلال و من ابرویت گیرند همه روزه و من گیسویت از جمله این دوازده ماه ِ تمام یک ماه مبارک است و آن هم رویت
الهی! اَنتَ؛ اَنتَ! و اَنا؛ اَنا حالا که حَبَسَنی عَن نفعی بُعدُ عَمَلی و خَدَعتَنی الدُنیا بِغُرورِها و نَفسی بِجِنایَتِها و با این همه آشفتگی و پریشای و نیازمندی … دلم خوش است که می دانم که می دانی!!! که می بینی!!! که خودت به تر و بیش تر از من(!؟) به فکر چاره ای!!!
اَللّهُمَّ اِن لَم تَکُن غَفَرتَ لَنا فیما مَضی مِن شَعبانَ، فَاغفِر لَنا فیما بَقِیَ مِنهُ. حالا خوبه خودت داری می بینی به چه روزی افتادم!!!؟
خانه ای که پیچک پیرش دور تا دور حیاط نقلی اش پیچیده بود… خانه ای که عصرهایش طعم چای آلبالو داشت… خانه ای که شبهای تابستانش پر بود از تکرار قصه هائی که هر کداممان خزیده بودیم یک ور لحاف بابابزرگ تا برایمان قصه ی کوراوغلی و عاشیق اصلان را بگوید… خانه ای که فصل …
