یک آقای جامعه شناس، جائی وسط یکی از کتاب های معروفش که در باره ی جامعه شناسی جنگ ها نوشته، می آورد: «از روزی که جنگی تمام می شود تا پنجاه سال بعد از آن، آثار مستقیم محیطی جنگ را با چشم غیر مسلح می توان رصد کرد.» به عیار آقای جامعه شناس ِ معروف، …
شدت انفجارها حسی در من بوجود آورده بود. احساس می کردم صدا، صدای مرگ است. خون، سرخی، به خون غلتیدن و به هم پیچیدن جلوی نظرم آمد. چنین مرگی برایم قشنگ بود، مرگی با عزت. برای همین صدای خمپاره ها را دوست داشتم.* *. شاهکارِ بی نظیرِ « دا ». فصل نهم.
بچه تر که بودم، این چیزها حالی ام نبود … حالی ام نبود که تو ( همه ی آنچه که دارم ) هستی و جایت همیشه خالیست! و همیشه ی خدا، تو نیستی! بچه تر که بودم، می گفتند که تو پرواز کرده ای به سمت خدا و من ساعتها خیره می شدم به عکس …
الو؟! سلام. چطوری حسین؟ – سلام. قربانت. تو خوبی؟ … ببین! تلفن خونه ی شهید حاجی حسینلو رو داری بهم بدی؟ – آره! یادداشت کن؛ دویست و چهل و چهار، صفر، ششصد و…. صبر کن بذار بنویسم…. منزل ِ «آقای حاجی حسینلو» … یه بار دیگه شماره رو بگو … – « آقای حاجی حسینلو …
در باب یک تفاوت/ رضا امیرخانی ادبیات جنگ؟ ادبیات دفاعِ مقدس؟ ادبیات پایداری؟ به گمانِ من هیچ کدام این سه عبارت، تفاوتِ جدی با یکدیگر ندارند و موضوع متفاوتی را تحدید نمیکنند. هر کدام بازهای زمانی را نمایان میکنند. اولی مربوط است به سالهای پایانی جنگ؛ هشت سالِ اول، دومی هشت سالِ دوم، و سومی …
می گفت سال ۶۷ بعد کلی دوا و درمان، دکترش تو انگلیس بهش گفته که دوسال بیشتر زنده نیستی. بعد سر انگشتی حساب می کرد که با احتساب حرف جناب طبیب، نوزده سال قبل می بایستی ریق رحمت را سر می کشید. کاری هم نداشت که چرا آنهمه تیر و ترکشی که تو تنش مانده، …
روزگاری معلمم بود … آمده بود مثلا بپرسد که کتاب فلان را دارم و می تواند امانت بگیردش یانه. دست دست می کرد برای گفتن آن نمی دانم چه. وقت خداحافظی، انگار تازه یادش آمده باشد … گفت:راستی ،می دانی که بخشنامه کرده بودند به مدارس که برای هفته ی دفاع مقدس ایثارگری چیزی بیاورند …
….سالها بودماه ««مهر»» با درس دنیا حلول می کردو کتاب قطور دلداگی ،کنار ذوالفقار علی،کنار قران خاک گرفته پدر بزرگ،فقط تارنمائی بود از قصه های روزهای دور … کم کم داشت باورمان می شد که کمیل و ابوذر و مقداد و حر و آن غلام سیه چرده حسین -علیه السلام- و میثم خرما فروش و …
اتل متل سمانه یه دختر شهیده یه دختری که هیچ وقت بابا جون و ندیده بابا وقتی شهید شد مامان حامله بوده بعد که سمانه اومد دیگه جنگی ندیده
بعد هرگز، آمده بودند برای ظبط مصاحبه. اولش برادر … که روزگاری نیروی بابا بود و امروز شده فرمانده سپاه خاطره گفت. با کلی دنگ و غنگ تنظیم فوکوس دوربین و نور پردازی … نوبت رسید به من.فهمید که هیچگاه تصویر سه بعدی و لمسی از پدرم نداشته ام. داشت توصیه می کرد به استعاره …
