تا با زبان روزه و از این سرِحومهی جنوبی شهر و با عبور از دو کمربندی، خودم را برسانم به حد شمالی شهر داخل سولهای که به خاطر مراعات اصل پدافندیِ پراکندگی، محل جلسه هماهنگی تشییع شهید بود، خوردم به ترافیک طبیعی ایام منتهی به نوروز و تا برسم، بیست دقیقه دیرتر از وقت بود …
سربند ماجراهائی که از ۱۴۰۳ شروع و منجر به کنارهگیریام از فرماندهی پایگاه در پائیز ۱۴۰۴ شد، خط و ربطم با دوستان قدیمیِ سبزپوشم کمرنگ شده بود و کسی نبود آشتیمان بدهد. چه اینکه سپاه، هنوز تا همیشه برای من «معبد» بوده و هست و خواهد بود و هر پاسداری در نگاه من یک «عابدِ …
جا برای یکجا دفن کردن شهدای خوی را پدرم از شهردار وقت گرفت. همان سال اول و دوم جنگ که مسئول تدارکات سپاه خوی بود و میدید شهدا وقتی زخمی و شکسته بال از معرکه برمیگردند، روی دوش مردم، میروند در گورستان محلات و لابلای ردیف مردگان دفن میشوند و پیش خودش فکر کرد «جائی …
مهدی از تهران زنگ زد که «الان نیم ساعت است کفتارها زوزه میکشند و ماشینهاشان را آوردهاند کف خیابان با بوق ممتد؛ انگار که عروسی ننهشان باشد با پدرهای چندگانهشان» پشت بندش محمد تماس گرفت که بگوید خط خبری شبکههای ماهوارهای حول «ترور آقا» میچرخد و شب داشت به آخر میرسید و از صبح که …
چهل از صدِ توان نظامیِ شیطانی شیطان بزرگ را جمع کنی در یک وجب جا که پایگاههای دریائی-هوائیِ اشغال شده در غرب آسیا، از امارات و بحرین و قطر بگیر تا خود فلسطینِ اشغالی و دو دستگاه ناو طیارهبر بیاوری تنگشان و شب و روز بر دوگانهی میزنم-نمیزنم بکوبی و هی عربده بکشی و هی …
روایتی از دیدار مردم آذربایجان شرقی در آستانهی سالگرد قیام تاریخی مردم تبریز در ۲۹ بهمن ۱۳۵۶؛ به قلم حسین شرفخانلو منتشر شده در رسانهی خامنهای دات آی آر صبح است و هوا گرگ و میش و میهمانهای از راهِ دور آمده که تمام شب را در راه بودهاند، سرحال و قبراق از وضو و …
تشییع جنازه، آخرین لحظات حضور کالبد آدم در دنیاست و دقایق آخری که میشود صاحب کالبدِ بیجان، به خیر یا به شر از دنیا به عُقبی به کوچ ابدی برود. هزار جور سفارش و ذکر و دعا برای آن دم آخر داریم که معروفش را همه شنیده و تکرار کردهایم حین بدرقهی جنازه به سوی …
هزار و چهارصد و چهل و هفت منهای دویست و پنجاه و پنج میشود به عبارتِ یکهزار و یکصد و نود و دو. یعنی مولودی که شب نیمه شعبانِ سال ۲۵۵ هجری به دنیا آمد، امشب که شب نیمه شعبان سال ۱۴۴۷ باشد، ۱۱۹۷ ساله میشود؛ به میمنت و مبارکی و دلِ خوش. الحمدلله رب …
همیشه آرزو داشتم، پرواز را از پنجرهی جلوئی طیاره تماشا کنم. تماشای خیز برداشتن پرندگان آهنی و جا کَن شدنشان و اوج و فاصله گرفتنشان از زمین و دوباره به زمین برگشتنشان از پنجرههای کناری هوایپما، آنطور که باید، تصویر ذهنیام از پرواز را کامل نمیکرد و از خدا چه پنهان، یکی دو بار که …
هربار که با هر روایت و قصه و تصویری برمیگردم به زندگی مردان غیرتمندی که با دستِ خالی و بدون تجربه و آزمون قبلی، دهه ۶۰ سدهی گذشته را یکنفس و یکدل، به درخشانترین و سرفزارانهترین و با افتخارترین شکل ممکنش برای آیندگان و تاریخ ساختند، بی برو برگرد یاد امامشان میافتم. پیرمرد روشن ضمیری …
