جا برای یکجا دفن کردن شهدای خوی را پدرم از شهردار وقت گرفت. همان سال اول و دوم جنگ که مسئول تدارکات سپاه خوی بود و میدید شهدا وقتی زخمی و شکسته بال از معرکه برمیگردند، روی دوش مردم، میروند در گورستان محلات و لابلای ردیف مردگان دفن میشوند و پیش خودش فکر کرد «جائی …
چهل از صدِ توان نظامیِ شیطانی شیطان بزرگ را جمع کنی در یک وجب جا که پایگاههای دریائی-هوائیِ اشغال شده در غرب آسیا، از امارات و بحرین و قطر بگیر تا خود فلسطینِ اشغالی و دو دستگاه ناو طیارهبر بیاوری تنگشان و شب و روز بر دوگانهی میزنم-نمیزنم بکوبی و هی عربده بکشی و هی …
روایتی از دیدار مردم آذربایجان شرقی در آستانهی سالگرد قیام تاریخی مردم تبریز در ۲۹ بهمن ۱۳۵۶؛ به قلم حسین شرفخانلو منتشر شده در رسانهی خامنهای دات آی آر صبح است و هوا گرگ و میش و میهمانهای از راهِ دور آمده که تمام شب را در راه بودهاند، سرحال و قبراق از وضو و …
هزار و چهارصد و چهل و هفت منهای دویست و پنجاه و پنج میشود به عبارتِ یکهزار و یکصد و نود و دو. یعنی مولودی که شب نیمه شعبانِ سال ۲۵۵ هجری به دنیا آمد، امشب که شب نیمه شعبان سال ۱۴۴۷ باشد، ۱۱۹۷ ساله میشود؛ به میمنت و مبارکی و دلِ خوش. الحمدلله رب …
همیشه آرزو داشتم، پرواز را از پنجرهی جلوئی طیاره تماشا کنم. تماشای خیز برداشتن پرندگان آهنی و جا کَن شدنشان و اوج و فاصله گرفتنشان از زمین و دوباره به زمین برگشتنشان از پنجرههای کناری هوایپما، آنطور که باید، تصویر ذهنیام از پرواز را کامل نمیکرد و از خدا چه پنهان، یکی دو بار که …
هربار که با هر روایت و قصه و تصویری برمیگردم به زندگی مردان غیرتمندی که با دستِ خالی و بدون تجربه و آزمون قبلی، دهه ۶۰ سدهی گذشته را یکنفس و یکدل، به درخشانترین و سرفزارانهترین و با افتخارترین شکل ممکنش برای آیندگان و تاریخ ساختند، بی برو برگرد یاد امامشان میافتم. پیرمرد روشن ضمیری …
جنگ که بدترین پدیدهی ممکن برای بشر است، باعث برانگیختن هزار و یک حسِ خفتهی نهفته در آدم میشود که یک قلمِ آن نوشتن است. شاید نوشتن راجع به بلای ناگهانیای که سرت آمده و تو در وقوع و ادامه و توقفش نقشی نداری، تنها چاره و البته موثرترینشان باشد. هم اینکه تخلیه انرژیهای منفیِ …
پنجم اسفند ۱۴۰۳ من یکی از خوشبختترین آدمهای روی زمین بودم. آنروز یکی از بهترین روزهای خدا بود و من در بهترین و بایدترین جائی که میبودم، یکی از آن چند میلیون نفری بودم که روی آسفالت سرد خیابانهای بیروت، با چشم اشکبار و دلی پر امید، افتاده بودند دنبال دو تابوت زردپوش تا دو …
از سالی که در زمان حکومت صدام، کربلا روزیم شد، هر بار و در هر سفر عکسِ پشتچسبداری از پدرم همراه بردهام تا به به بند آخر وصیتش که با «حسرت زیارت کربلا» نوشته عمل کنم. او وصیت کرده که اگر روزی روزگاری راه کربلا باز شد، عکسش را ببریم بزنیم زیر پای امام و …
شب میلاد پیامبر رحمت، که عالم و آدم و جماد و نبات و حیوان و چرنده و پرنده و ما فی السماوات و الارض، از شادیِ هزار و پانصدمین سال تولد نبی مکرم، شاد و خوشحالند، اراذل وحشی ارتش جهود، سمت تیرها را چرخاندند سوی دیگری از اراضی اسلام. سمتی که از قضا، میزبان بزرگترین …
