چهل از صدِ توان نظامیِ شیطانی شیطان بزرگ را جمع کنی در یک وجب جا که پایگاههای دریائی-هوائیِ اشغال شده در غرب آسیا، از امارات و بحرین و قطر بگیر تا خود فلسطینِ اشغالی و دو دستگاه ناو طیارهبر بیاوری تنگشان و شب و روز بر دوگانهی میزنم-نمیزنم بکوبی و هی عربده بکشی و هی …
روایتی از دیدار مردم آذربایجان شرقی در آستانهی سالگرد قیام تاریخی مردم تبریز در ۲۹ بهمن ۱۳۵۶؛ به قلم حسین شرفخانلو منتشر شده در رسانهی خامنهای دات آی آر صبح است و هوا گرگ و میش و میهمانهای از راهِ دور آمده که تمام شب را در راه بودهاند، سرحال و قبراق از وضو و …
تشییع جنازه، آخرین لحظات حضور کالبد آدم در دنیاست و دقایق آخری که میشود صاحب کالبدِ بیجان، به خیر یا به شر از دنیا به عُقبی به کوچ ابدی برود. هزار جور سفارش و ذکر و دعا برای آن دم آخر داریم که معروفش را همه شنیده و تکرار کردهایم حین بدرقهی جنازه به سوی …
هزار و چهارصد و چهل و هفت منهای دویست و پنجاه و پنج میشود به عبارتِ یکهزار و یکصد و نود و دو. یعنی مولودی که شب نیمه شعبانِ سال ۲۵۵ هجری به دنیا آمد، امشب که شب نیمه شعبان سال ۱۴۴۷ باشد، ۱۱۹۷ ساله میشود؛ به میمنت و مبارکی و دلِ خوش. الحمدلله رب …
هربار که با هر روایت و قصه و تصویری برمیگردم به زندگی مردان غیرتمندی که با دستِ خالی و بدون تجربه و آزمون قبلی، دهه ۶۰ سدهی گذشته را یکنفس و یکدل، به درخشانترین و سرفزارانهترین و با افتخارترین شکل ممکنش برای آیندگان و تاریخ ساختند، بی برو برگرد یاد امامشان میافتم. پیرمرد روشن ضمیری …
پنجم اسفند ۱۴۰۳ من یکی از خوشبختترین آدمهای روی زمین بودم. آنروز یکی از بهترین روزهای خدا بود و من در بهترین و بایدترین جائی که میبودم، یکی از آن چند میلیون نفری بودم که روی آسفالت سرد خیابانهای بیروت، با چشم اشکبار و دلی پر امید، افتاده بودند دنبال دو تابوت زردپوش تا دو …
شب میلاد پیامبر رحمت، که عالم و آدم و جماد و نبات و حیوان و چرنده و پرنده و ما فی السماوات و الارض، از شادیِ هزار و پانصدمین سال تولد نبی مکرم، شاد و خوشحالند، اراذل وحشی ارتش جهود، سمت تیرها را چرخاندند سوی دیگری از اراضی اسلام. سمتی که از قضا، میزبان بزرگترین …
جنگ تمام شده است؟ دشمنِ شدیدِ صهیونی، بیخیال ایرانِ ما شده است؟ شیربچههای ایرانی حیدر کرار، از سگ هارِ زنجیر پاره کردهی زخم خورده، غافلند؟ ما آدمهای عادیِ کفِ کوچه و بازار، صورتِ مساله را پاک کنیم و دشمن را نبینیم و دعا کنیم که «سایه جنگ» دور و دیر شود و دشمنِ تا بن …
لباس سبز و نشانِ چایخانه را آستان داد و پیراهن یقه دیپلمات و شلوار و کفشِ همگی مشکی را خودمان خریدیم. برای نوکری در چایخانه. نوبتمان سه روز بیشتر نبود و یک صد و بیست و پنج مرد بودیم از سراسر ایران که «حوزه هنری» سوامان کرده بود برای شش شیفتِ یک و نیم ساعته …
«زخمی» کم ندیدهام. خودم هم کم زخمی نشدهام. حتا به رغم اینکه سن و سالَم به تیمارداری زخمیهای جنگ تحمیلی اول نمیخورد، چون ساکن شهر مرزیای هستم با درگیریهای مداوم در دو سوی مرز و هر درگیریِ مسلحانهای طبیعتا مجروح و زخمی دارد، بارها با زخمیان و جانبازانی که در این درگیریها دست و پا …
