آرشیو برچسب ها: کتاب

و گفت که اسمم «لایموت است. یعنی که هرگز نمی‌میرم!»

خوش‌تیپ و خوش‌بو و خوش‌گِل. موهایش را مثل همه‌ی جوان‌های خوش‌تیپ آن دوران به عقب شانه می‌کرد و جاکلیدی توپکی‌ای که مدام در دستش می‌چرخید یکی از اجزای جدائی ناپذیر هیبتِ دوست داشتنی معلم پرورشی‌مان بود در سال ۱۳۷۲٫ در مدرسه راهنمائی نمونه‌ی دولتی ِمعلم خوی. زنگِ اولِ شنبه‌ی اولِ سال اولِ راهنمائی وقتی با …

شصت

امروز اولین جمعه‌ی بعد از اولین انتخابات قرنِ اخیرست و انتظار از شرفخانلوئی که من باشم این است که انتخابات هفته پیش را به سیاقی که در امین آرا نوشته‌ام بنویسم که بماند. اما هنوز خستگیِ تنش‌های برنامه‌ریزی شده‌ی حضرات بنفش، حین و قبل و بعدِ انتخابات از تنم به در نشده و شرح آن …

رونمائی از امینِ آراء در سیستان

یکی از همکارهامان قبلِ این‌که بیاید این‌جا و همکار ما در سازمان آرامستان شود، راننده ماشین سنگین بوده. یه این جماعت در اصطلاح می‌گویند «شوفر بیابانی» و اصلش این است که این جماعت وجب به وجبِ شرق و غرب و شمال و جنوبِ ایران را با غربیلک و دنده و کلاج و ترمزِ ماشین‌شان متر …

امین آراء

کتاب برای کسی که آن‌را نوشته در حکم اولاد است. و کسی که آن‌را نوشته در حکم پدر. وقتی کتابی به دنیا می‌آید و نسخه اولش را می‌دهند دست کسی که آن‌را نوشته، مثل آن است که طفلِ تازه به دنیا آمده‌ای را قنداق پیچ بگذارند در آغوش پدر و پدر محو تماشای مخلوقی شود …

کاهن معبد جینجا

کاهن معبد جینجا را که امیرکبیر به دی ماهی گذشت، پرده از چهره‌اش برداشت را همین دیروز تمام کردم. برده بودمش سالن پائین سازمان و در فرصت مختصری که هر صبح تا وقت سرو صبحانه داریم، فال فال می‌خواندمش. امیرکبیر که نشری قدیمی‌ست و به ادعایِ قریب به حقیقت، بزرگ‌ترین ناشر فارسی زبان، مدتی‌ست که …

نا

از او فقط اسمش را بلدم بودم؛ شهید صدر. اسمی که با جوهر آبی و قلمی درشت نوشته شده بود روی تابلوی مدرسه‌ای ابتدائی، درست روبروی مصلای شهر که با یک پله اختلاف، رقیب مدرسه ما به حساب می‌آمد و همیشه خوف از این داشتیم که بچه‌های آن‌جا در مسابقات علمی و فوتبال و اذان …

درِ باغِ سبز

جلسه بعدی‌ای که دورهم جمع شدیم برای برگزاری مجمع عمومی، تیرماه سال بعد بود. قبل از آن، اردی‌بهشت ماه که فصل برگزاری نمایشگاه کتاب است، یک سر رفته بودم تهران و پیش خودم گفته بودم حالا که تا این‌جا آمده‌ام یک تُکِ پا بروم اتحادیه و خیر و خبری از دوستان بگیرم. راستش این است …

می‌خواهم بمانم!

روزی‌که برای سازمان در گوشه‌ای از محوطه دراندشت مزار و در ضلعِ مشرِف به جاده‌ی خوی – ارومیه، ساختمان نوئی ساختند که دفتر و دستک بخش اداری از ساختمان قدیمی کنار سالن‌های تطهیر و سردخانه بُن‌کن شود و بیاید در جائی آبرومند! که سر و صدا و ناله و شیونِ صاحب مُرده‌ها، گوشِ دوستان اداری …

حماسه‌ای به نام جابر

برای گرفتن تصمیم در موضوعی، هم باید از تجربه‌های قبلی و راهی که طی شده تا رسیده‌ایم‌ به این‌جا، هم باید استفاده کرد و هم باید استفاده نکرد! باید از تجربه‌ها استفاده کرد چون تجربه را تجربه کردن و آزموده را آزمودن خطاست. و باید استفاده نکرد، چون اگر تجربه‌، محصول قابل دفاعی داشت، کار …

زنده باد زندگی

سر بند این‌که چند روز پیش، میثم خان رشیدی مهرآبادی اسم ما را ذیل فهرست کسانی‌که وقایع اتفاقیه در ایام کرونا را می‌نویسد در خلال برنامه زنده باد زندگی شبکه دو برد، خانمی تماس گرفت و معرفی کرد که عرفانیان هستم، تهیه کننده برنامه زنده باد زندگی و گفت که با اهل و عیال تشریف …